ضرورت جهش در نظریه دین و تکامل بازرگان

bazargan2

نصرالله لشنی

مقدمه
بازرگان دین را مشمول اصل تکامل می‌داند و معتقد است که «به طور کلی دین نیز در عین ثابت و واحد بودن، مانند همه چیز روزگار، مشمول اصل تکامل بوده، از زمان و زبان پیغمبری به پیغمبر دیگر کامل‌تر می‌شود.» (بازرگان، مجموعه آثار (۱)، ص ۴۴) این تکامل را اما، در محمد (ص) خاتم انبیاء متوقف می‌داند و از آن پس به تکامل در فهم دین باور دارد. در این مورد در مقالهٔ «رابطهٔ دین و تکامل در اندیشهٔ بازرگان» مفصل بحث شده و بهتر است که تکرار نشود. آنچه در این مجال قصد پردازش آن داریم، گذار از این نظریهٔ بازرگان و جهشی در آن است مبنی بر این‌که به بحث تکامل در دین بعد از خاتمیت نیز بپردازیم. در واقع در این نوشتار قصد آن داریم پرسشی بنیادین را پیش‌رو گذاریم تا شاید بتوانیم پاسخی درخور برای آن و پرسش‌هایی که ذیل و پیرامون آن ایجاد می‌شوند، بیابیم. می‌دانیم که تکامل و جهش مترتب بر آن، بر هیچ استوار نیست. یعنی ما یک نظریه یا ایدهٔ جدید را بر هیچ نمی‌توانیم استوار کنیم، بلکه با نقد و بررسی ایده‌ها و نظریات موجود می‌توانیم به یک ایده و نظریهٔ جدید برسیم. در این مورد نیز ما نمی‌توانیم نظریهٔ تکامل دین را بر هیچ بنا نماییم، لذا با نقد و بررسی آراء و آثار مهندس بازرگان به عنوان مخزنی مملو از نظریه‌های دین‌شناسانه به عنوان بستر و فرصت نظریه تکامل در دین، به این مهم می‌پردازیم.
خلاصه‌ای از نظریهٔ دین و تکامل بازرگان
ابتدا ببینیم که از نظر بازرگان دین چیست که آن را مشمول اصل تکامل می‌داند؟ وی در کتاب «راه طی شده» دربارهٔ دین چنین می‌گوید: «دین، آن دین حق صحیحی که قرآن می‌گوید ... یک دین بیشتر نیست و نباید تفاوتی مابین گفته‌های پیغمبران برحق گذاشت... این دین واحد، پس از حذف مظاهر یا فروعی که بعضی به تناسب زمان و مکان از ابتدا وجود داشته و بعضی بعداً مزید شده است، در سه جمله یا سه مادهٔ زیر خلاصه می‌شود: ۱ - دنیا را خدایی است واحد؛ ۲ - بشر مقید به وظایف و آدابی می‌باشد؛ ۳ - پس از مرگ بهشت و جهنمی در کار است.» (ه‌مان، ص ۴۵) می‌دانیم که این اثر در سال ۱۳۲۷ به صورت سخنرانی ارائه شده و یکی از اولین آثار بازرگان است. از اولین آثار بازرگان تا کتاب «خدا و آخرت هدف بعثت انبیاء» که یکی از آخرین آثار آن مرحوم است، مادهٔ اول و سوم ذیل عنوان مشخص «خدا و آخرت» همواره تکرار شده و مؤلفه یا اصل بنیادین دین‌شناسی بازرگان را تشکیل داده است. اما منظور بازرگان از مادهٔ دوم یا «وظایف و آداب» چه بوده است؟ در همین کتاب آداب را «عبادات» می‌داند. (ص ۴۷) مجموعه آداب سلبی و ایجابی‌ای که در رابطه با «خدا»، «خلق» و «نفس» باید رعایت کنیم تا بتوانیم به آن دو اصل یا هدف و مقصود بنیادین نزدیک شویم. در واقع عبادات مسیر و جهتی است که با کنترل نفس و خدمت به خلق، ما را به خدا و آخرت نزدیک می‌کند. حال ببینیم که بازرگان تکامل در مولفه‌های مذکور را چگونه می‌داند؟
وی در کتاب راه طی شده، سیر تکاملی دین از نوح تا محمد را به طور مختصر و با استناد به آیات قرآن شرح می‌دهد، و بر این باور است که «دین یکی است اما از زمان و زبان پیغمبری به پیغمبر دیگر تکامل می‌یابد.» (ص ۴۷) دین واحد و ثابت است، اما نحوهٔ ارائه و درک انسان در دوره‌های مختلف از اصول و مؤلفه‌های آن متفاوت بوده است. «تعلیمات نوح در آن زمان که بشر مراحل سادگی اولیه و صفای کودکانه را می‌پیمود، بیشتر متوجه خداشناسی (انحراف از بت‌پرستی) و مختصری خبر از آخرت بوده است... برای معاصرین او که عادت به پرستش رب‌النوع‌های متعدد، طبق اوهام و خیالات خود داشته و هنوز مفهوم امور کلی در مغزشان نقش نبسته بود و تصوری از انضباط عالم نمی‌کردند، قبول خدای واحد غیر محسوس محال می‌آمد و با این حرف طوری بیگانه بودند که دست در گوش و جامه بر سر کشیده، از پیش نوح فرار می‌کردند. وقتی نوح در دعوت خود زیاد اصرار ورزید، مردم به دفاع شدید از خدایان مصنوع و محبوب خویش پرداختند.» (ص ۴۷ و ۴۸) سماجت قوم نوح بر پرستش غیر خدا و ظلم و ستمی که مبتنی بر این شرک بر خود و دیگران روا می‌دارند، موجب نابودی‌شان می‌شود. نسل‌های بعدیِ آن عده که همراه نوح نجات می‌یابند، بعد از او و در گذر زمان، دوباره گرفتار انحراف از دین حق و افتادن در وادی شرک می‌شوند. برای هدایتشان، پیامبرانی دیگر مبعوث می‌شوند. «سرکرده‌های قوم، کسانی که دست از عقیدهٔ توحیدی اجداد برداشته و منکر آخرت شده و در دنیا راحتی یافته و تن‌پرور و ضایع گردیده‌اند، حرف‌هایی می‌زنند و اشکالاتی پیش پای پیغمبر تازه می‌گذارند که... جنبهٔ نظری و استدلالی داشته و نغمهٔ تازه‌ای است که بعد از زمان نوح ساز شده است و به طور وضوح تکامل انسان و پیشرفت او را در فهم مطلب و تشخیص اشکالات می‌رساند. ولی در هر حال هنوز راجع به مادهٔ دوم ادیان یعنی «وظایف و آداب» صحبتی در بین نیست و اشکال بیشتر راجع به ماده‌ی سوم یعنی رستاخیز پس از مرگ است.» (ص ۴۹ و ۵۰) در این مرحله همچنان اساس و بنیان دین بنابر هدایت انبیاء، خدا و آخرت است و مطلقاً از آداب و عبادات چیزی گفته نمی‌شود. پیامبران همچنان در زندگی اجتماعی و مناسک عبادی مطلقاً پایبند عرف جامعه هستند و تنها تلاش می‌کنند که محور و جهت عبادات را به سمت توحید و معاد تغییر دهند. در این مرحله یک پیشرفت اساسی نسبت به زمان نوح رخ داده است. مردم راضی به شنیدن حرف پیامبرانی چون صالح و هود و... می‌شوند و به سان مردم زمان نوح عبای خویش به سر نمی‌کشند و گوش‌ها را ببندند و فرار کنند. مردمان این عصر سخن پیامبران را می‌شنوند و در انکارشان بعضاً با پیش کشیدن مباحث نظری و استدلالی می‌کوشند؛ اما از آن‌ها برای اثبات ادعایشان، به جای دلیل و برهان و اقامهٔ استدلال درخواست معجزه و اتفاقات خرق عادت و محیرالعقول می‌کنند. تا این مرحله هنوز رشد عقلانیت بشر به حدی نرسیده که با اقامهٔ دلیل و برهان به بحث و گفتگو بنشینند. اگرچه در آغاز این راه هستند و طلیعهٔ عقلانیت به آرامی هویدا می‌شود. در مرحلهٔ بعدی تکامل دین، به عصر ابراهیم خلیل‌الله می‌رسیم. در این دوره ابراهیم خود بعد از آزمون و خطا و آزمایش و ابتلای به خدای واحد می‌رسد. بت و بت‌واره را کنار می‌گذارد، سراغ پدیده‌های طبیعی‌ای چون ماه و خورشید و ستارگان می‌رود، اما با تجربه و استدلال درمی‌یابد که هیچ‌یک از این پدیده‌ها در مقام و منزلت الوهیت نیستند. سپس خدای واحد را می‌یابد و به توحید ناب می‌رسد. ابراهیم است که با عقلانیت و تدبر و تفکر به توحید می‌رسد و هم‌اوست که بعد از «علم‌الیقین» به «عین‌الیقین» می‌رسد و تمام آزمایشات و ابتلائات را با موفقیت پشت سر می‌گذارد و به عنوان نمونهٔ منتخب و پدر مربیان نوع بشر برگزیده می‌شود. اوست که امام و پیشوا و پیش‌آهنگ مؤمنین و موحدین می‌شود. اما هنوز بشر به مرحلهٔ عقلانیت کافی نرسیده است و همین موجب می‌شود که قرن‌ها بعد، آخرین پیامبر خدا، دین خود را همان دین ابراهیم بداند و بازگشت به عقلانیت ابراهیمی کند. در واقع وجه عقلانی دعوت ابراهیم صدها سال بعد و در زمان محمد مصطفی تجلی وسیع و اجتماعی می‌یابد. مرحلهٔ بعدی تکامل بشر در زمان لوط است. انسان در این مرحله با فاصلهٔ بسیار از زیست غریزی وارد مداری می‌شود که علیه طبیعت عصیان می‌کند و راهی دیگر در پیش می‌گیرد. در این مرحله انسان نه تنها در مقابل خدا و خالق که در مقابل طبیعت و غریزه‌اش نیز عصیان می‌کند و از زیست طبیعی و غریزی نیز خارج می‌شود. «قوم لوط مانند قوم نوح و هود و صالح، دست از بندگی خدای یگانه برداشته، برای او شفیع‌ها ساخته‌اند و غیر از دنیا به آخرتی پایبند نیستند. ضمناً از اوان صفای کودکی پا فراتر نهاده و مانند جوانی که تازه بوی شهوت به مشامش می‌رسد، از راه صحیح غرایز جنسی منحرف گردیده، به عمل شنیع لواط دل‌بسته‌اند! اینجاست که مادهٔ دوم ادیان یعنی «قید به وظایف و قبولِ آداب» برای بشرِ دست و پا یافته پیش می‌آید و همین امر برنامهٔ اصلاحی مأموریت لوط را تشکیل می‌دهد. قومی که نه درک خالق و قوانینی در دنیا می‌نمایند و نه از عواقب و آخرتی می‌ترسند، البته حاضر نمی‌شوند دست از مشغولیت شهوانی بردارند.» (ص ۵۳) نسل‌های بشر یکی بعد از دیگری می‌آیند و مراحل تکامل طی می‌شود و تغییراتی در نوع زندگی فردی و جمعی انسان رخ می‌دهد. به فراخور عصر و زمینه و زمانهٔ هر نسل، پیامبرانی مبعوث شدند که هر کدام انسان را به خدا و آخرت دعوت می‌کردند و از آنچه آدمی را از این دو غافل و دور می‌کند بر حذر می‌داشتند. یکی از این مراحل تکاملی که دین متناسب با رشد انسان پیچیدگی بیشتری می‌یابد و مؤلفه‌های بیشتری از تقوا را تاکید می‌کند، دورهٔ یوسف است. در زمان یوسف، بشر دیگر موجود ساده‌ای که همچنان زیستی غریزی داشته باشد و تنها غفلتش از خدا و آخرت، بت‌پرستی و عدم باور به معاد و رستاخیز باشد، نیست. حتی از انسان زمان لوط نیز پیچیده‌تر شده و گسترهٔ شهواتش که موجب غفلتش از خدا و آخرت می‌شود بیشتر و بیشتر شده است. یوسف پیامبر عصری است که انسان گرفتار «شهوت»، «قدرت» و «ثروت» شده است و هریک از اینان به‌تنهایی و با هم موجبات هلاکت انسانی و غفلت او از توحید و معاد را به بدترین و پیچیده‌ترین وجه فراهم می‌آورند. اکنون یوسف در مقام اسوه و الگوی دورانی باید با همهٔ این مظاهر شرک و عوامل دوری گزیدن انسان از توحید مبارزه کند. از زمان لوط که پیامبران بنا بر محور خدا و آخرت انسان را از برخی رفتار ناشایست و غیراخلاقی بازداشتند و آداب و وظایفی را در دو بعد سلبی و ایجابی یا تقوا و عمل صالح پیشنهاد دادند، متناسب با رشد و تکامل جوامع انسانی و پیچیدگی‌های زیست جمعی این آداب و وظایف تنوع بیشتری گرفته و تحولاتی عظیم در آن‌ها رخ داده است. «به تدریج که اجتماعات بشری متشکل می‌گردید و تمدن پیشرفت می‌نمود، بر اهمیت مادهٔ دوم ادیان، خصوصاً در آنچه راجع به روابط مردم با یکدیگر و مقررات قومی است، افزوده می‌شد.» (ص ۵۷) مثلاً در زمان شعیب که پدیدهٔ بازار و تبادلات اقتصادی پیچیده به وجود می‌آید، پیامبر عصر، مردم را از کم‌فروشی و فریب در معامله باز می‌دارد و آن‌ها را به دقت در معامله دعوت می‌کند. بعد از آن، در «تعلیمات حضرت موسی توجه زیادی به دستورات مربوط به زندگی فردی و تشکیلاتی نموده، به اصطلاح علمای دین، جنبه دنیایی آن خیلی قوت می‌گیرد.» (ص ۵۷) در زمان موسی، پیامبران برای اولین بار با پدیدهٔ جدیدی مواجه می‌شوند و آن نجات قوم تحت ظلم و ستم از دست حاکم زمان و عیادی آن است. تا پیش از آن انبیاء با حکام و طبقات فرادست مواجههٔ عقیدتی و نظری داشته‌اند و برای دعوت به توحید و معاد بعضاً با آن‌ها به بحث و گفتگو می‌نشسته‌اند. در زمان موسی اما، همراه و همگام با چنین مواجهه‌ای، مواجههٔ سیاسی نیز آغاز می‌شود. چراکه اساساً پدیدهٔ ظلم در اشکال جدید، با پیچیدگی جوامع بروز و ظهور می‌یابد و نوع مواجههٔ با آن‌هم متفاوت می‌شود. «بعثت حضرت موسی در مرحلهٔ اول برای نجات اقلیت ضعیف بنی‌اسرائیل از چنگال اسارت و مظالم شدید قبطیان بود. پادشاه قهارِ جبارِ آن‌ها فشار را به‌جایی رسانده بود که پسران بنی‌اسرائیل را سر می‌برید و دختران را به کنیزی می‌داد! در تاریخ انبیاء اولین مرتبه است که با چنین مأموریتی مصادف می‌شویم. در تاریخ بشر هم شاید اولین بار باشد که در نتیجهٔ توسعهٔ اجتماع و پیشرفت نظام، این‌طور قدرت در دست یک فرد متمرکز می‌گردد. تکامل بشر مشیت خداوند است، جنبهٔ مثبت آن باید پیش رود، ولی با جنبهٔ منفی آنکه در این مورد فساد ناشی از قدرت و غرور حاصله از خودمختاری است، باید مبارزه شود. این مبارزه اولین مرتبه در جایی که طرفین در شدیدترین اختلاف و در عدم تعادل کامل قدرت قرار دارند، به دست پیغمبر خدا صورت می‌گیرد، تا عبرت آیندگان شود و بدانند که بنیان کاخ ظلم بالاخره سست بوده و چگونه قوم ضعیف ممکن است مسلط بر قوی و وارث آن‌ها گردیده و از ذلیل‌ترین مقام به پیشوایی دنیا برسد.» (ص ۵۷) موسی بعد از رهایی قوم یهود از چنگال فرعون ستمگر، برای آن‌ها آداب و وظایفی نیز مقرر می‌کند و دستوراتی مبنی بر انجام دادن برخی اعمال و انجام ندادن برخی دیگر صادر می‌کند. شاید موسی اولین پیامبری باشد که به قوم خود دستورالعملی منسجم و مرتبط مبتنی بر فرامینی مشخص ارائه می‌دهد. تا پیش از آن، انبیاء متناسب با شرایط دورانی و نیازهای اخلاقی جامعهٔ خود به برخی موضوعات و مسائل اشاره می‌کرده‌اند و پیشنهاداتی در جهت بهتر شدن روابط اجتماعی و زیست جمعی ارائه می‌داده‌اند. اما، اولین بار موسی است که شریعتی مشخص و منظم را برای قوم خود تنظیم و تدوین می‌کند و به آن‌ها ارائه می‌دهد. پیامبر بعدی عیسی مسیح است. دین مسیح مورد استقبال جهانی قرار می‌گیرد و خیلی زود در همهٔ دنیا فراگیر می‌شود. «اوضاع دنیای آن زمان و احتیاج تکامل بشر چنین ایجاب می‌کرده است که به جنبهٔ اخلاقی و تربیت احساسات لطیف انسانی بیشتر پرداخته شود. تعلیمات روحانی حضرت عیسی در امپراتوری روم که طبقهٔ خواص آن درنتیجهٔ برخورداری کامل از نعمات مادی، بسیار خودپرست و بی‌رحم گردیده و از کمالات انسانی محروم شده بودند و طبقهٔ کثیر عوام درنتیجهٔ محرومیت از حقوق و مزایای مادی و معنوی از هرگونه ترقی و امید بهبودی مأیوس شده بودند، مانند داروی شفابخشی جلوه‌گر شد که پیر و جوان را حیات تازه می‌دمید. بنابراین دین مسیح پس از گذراندن مراحل دشوار توسعهٔ اولیه و معرفی در دنیا از همه طرف استقبال شد. به طوری که می‌توان گفت، برخلاف ادیان پیشین با مشکلات روبه‌رو نگردید. البته بشر در طی قرون گذشته تا اندازه‌ای رشد یافته و برای درک حقیقت و قبول نیکی تا اندازه‌ای مهیا گشته بود. پیروان مسیح بیشتر از دریچهٔ احساسات درآمدند و متخلق به صفات مهربانی و دستگیری شده و عواطف عالیهٔ انسانی را که خود به خود مطلوب هر بشر سالم، اعم از هر مذهب ونژاد است، توصیه و تحریک نمودند.» (ص ۶۱) در آیین مسیح، خدمت به خلق از طریق مهر و آشتی و شفقت، مؤلفهٔ بنیادین آداب و وظایف می‌شود. «مسیحیت به هیچ وجه دین را به عنوان یک موضوع استدلالی که مأخوذ از عقل و محصول مشاهدات منطقی در طبیعت باشد، جلوه نمی‌دهد؛ بلکه آن را یک امر وجدانی درونی می‌داند که منبعث از روح لطیف و ملازم با طبع سلیم بشریت است. حتی اصول عقاید را به طور تعبد و به صورت اسرار غیرقابل بحث تلقین می‌نماید. با این ترتیب، البته وقتی از طریق دل با اشخاص روبه‌رو شدیم و زبان عقل را بستیم، پای جدال کمتر درمیان می‌آید و مخالفت شدید نیز ابراز نمی‌شود.» (ص ۶۲) پیش از عیسی و موسی اما پیامبری دیگر در سرزمین ایران مبعوث می‌شود که دین را با شعار «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» عرضه می‌کند. دعوت زردشت، این پیامبر آرین «کاملاً جنبهٔ اخلاقی داشته و صفای جسم و جان و روشنایی و آبادی جهان را طالب است. در اینجا راستی، پاکی و مبارزه با شر و فساد، و کمک به عوامل خیر بسیار تقویت یافته است. به طوری که در دین زردشت نیز عقیده به مبدأ و معاد و جنبهٔ نظری دین، در سایه جاذبهٔ اخلاقی و احساساتی آن، مقبولیت پیدا می‌کند. بنابراین بدون آنکه با اشکالات بزرگ مواجه شود، محبوبیت و پیروان زیاد پیدا کرد. در هر حال به نظر می‌آید، حدوث یا رواج مذاهب مسیحیت و زردشت مصادف با برهه‌ای از دوران تکاملی بشر بوده است که غرایزِ اخلاقی به حدِ کمال رشد یافته، انسان فطرتاً مایل و محتاج به پاکی و نیکی گردیده؛ ولی هنوز قوای دماغی و فکر علمی - انتقادی او آن‌قدر پیش نرفته بود که عقل احساسات را عقب زند و در تشخیص‌های وجدان شک بیاورد و مافوق آرزوهای فطری طالب چیز دیگری باشد. هنوز عقل و فکر علم‌دار تکامل و ترقی بشر و محور زندگی او نگردیده بود. روی هم رفته دوران «احساسات»، دوران راحتی برای توسعه‌ی ادیان پاک و تزکیهٔ نفوس بوده است. اشکالات از زمانی مجدداً شروع شد که مردم چشم و گوش باز کردند و به قضاوت دل قانع نشدند.» (ص ۶۳) چند قرن بعد از مسیح «در روزگاری که مذاهب مسیحیت و زردشت در دو امپراتوری بزرگ دنیا در کمال بسط و اقتدار بودند از افق دورافتادهٔ عربستان، از نسل ابراهیم، پیغمبری ظاهر شد و دینی به سبک ابراهیم به نام اسلام بر عالمیان اعلام نمود! این دین مصدق ادیان گذشته بود، ولی در طرز تکوین و اسلوب تعلیم با آن‌ها فرق بسیار داشت و به فراخور دوران‌های دیگری ترتیب داده شده بود... پیغمبری ظاهر می‌شود که طبق برنامهٔ قبلی ابتدا آیات خدا یعنی دلایل توحید و شواهد قیامت را دیده و به مردم می‌خواند. پس‌ازآن درصدد تزکیهٔ خلایق از لوث مفاسد و معاصی برآمده و بر قلوبی که کم‌وبیش مواجه با حق و تا اندازه‌ای معصوم از خطا شده‌اند، تعلیم کتاب و حکمت می‌نماید. در تعلیمات حضرت رسول، آن سه ماده خلاصهٔ ادیان به وجه کامل تعقیب می‌شود و پایهٔ امر بر توجه به خالق از راه مشاهدهٔ طبیعت و تسلیم عاشقانهٔ کلی مطلق در مقابل مشیت حق و اعراض از هرچه غیر اوست می‌باشد.» (ص ۶۵ و ۶۶) دعوت محمد (ص) آخرین مرحلهٔ تکامل ادیان است. بعد از ده‌ها هزار پیغمبری که برای هدایت بشریت آمده بودند، مردم خدا را می‌پرستیدند، اما نه خدای واحد را که مجموعه‌ای از خدایان و اله‌ها را پرستش می‌کردند. متأثر از آیین انبیاء و انحرافات و خرافاتی که به مرور بر دین حق پیامبران افزوده شده بود، مردم گرفتار زیورهای غیرضروری شریعت شده بودند و دین از چنان آداب و اعمال مفصل و دشواری برخوردار شده بود که پیامبر اسلام یکی از اهداف خود را زدودن این اعمال و آداب غیرضروری و پیچیده اعلام کرده بود. در واقع «پیغمبر آداب و احکام را از تفرق و تشتت اوهام بیرون آورد و اعمال را متوجه به یک هدف و به وضع سهل و سادهٔ طبیعی درآورد: «بُّعِثْتُ عَلّی شَریعَةٍ سَهْلَّهِ»» (ص ۷۲)
این خلاصه‌ای است از سیر تکاملی دین و توجه به تحولات و تدورات دعوت انبیاء متناسب با داشته‌ها و نیازهای دورانی که از قول مهندس بازرگان آوردیم. ما را با درستی این تحولات و انتظام تاریخی هر دوره متناسب با واقعیات دورانی کاری نیست. مهم تمرکز بر نظریه‌ای است که بازرگان تلاش می‌کند با استناد به آیات قرآن و روایات موجود ارائه دهد و آن تکامل در دین و تحول در شیوه و روش پیامبران برای عرضهٔ آن است. بنابر قول بازرگان، انبیاء متناسب با رشد و تکامل انسان شیوهٔ دعوتشان به سمت‌وسوی توحید و جلب‌توجه بشر به خدا و آخرت تحول‌یافته و همراه با پیچیدگی‌های احساسی و عقلی انسان و زیست جمعی‌اش، اسلوب دعوت نیز پیچیده‌تر و عقلانی‌تر شده است. بازرگان مسیر تکامل دین را به سمت‌وسوی هرچه عقلانی‌تر شدن می‌داند. وی بر این باور است که پیامبر اسلام بیش از هر پیامبری به تدبر و تعقل و تفکر، و اتکای به عقلانیت دعوت نموده و خود حتی مخالفین و منکرین را به جدال و مواجههٔ نظری دعوت نموده است. «تعلیمات اسلام، تعلیمات جامعی می‌باشد که نه مانند ادیان قدیم بر اعجاب و ترس بنا شده است و نه مانند مسیحیت بر احساسات تکیه می‌کند. بلکه دارای اساس روشن صریحی می‌باشد که باید از روی حق و یقین بر عقل و دانش استوار گردد و خود را مبتنی و محتاج به علم می‌داند.» (ص ۷۱) بازرگان برخلاف کسانی که دین را عین تعبد می‌دانند، معتقد است که دین در مسیر تکامل بشری به پدیده‌ای عقلانی تبدیل شده و اگر نتواند متناسب با رشد عقلانیت تحول یابد به کناری گذارده و به تاریخ سپرده می‌شود. وی خود متناسب با چنین تحولات فکری و بینشی در جوامع انسانی تلاش می‌کرد که دین را متناسب با عقلانیت دوران قابل‌فهم و عرضه کند. کوششی که موجب شده است بازرگان را پوزیتیویست بخوانند. برچسب ناچسبی که اساساً نتیجهٔ عدم درک فلسفهٔ دینی است که او ارائه می‌کند.
در بینش بازرگان دین سه مؤلفه دارد که هریک به نوعی مشمول اصل تکامل می‌شوند. وی اما این تکامل را در خاتم انبیاء متوقف می‌داند که نظریهٔ وی در این بخش خود نیاز به جهشی تکاملی دارد. جهشی که اگر وی بر زبان نیاورده و در تئوری‌های دین‌شناسانه به آن نپرداخته و تکامل در دین را با ختم نبوت خاتمه یافته می‌داند اما، در عمل انجام داده و تلاش نموده که دین یا به سخن دقیق‌تر مؤلفه‌های بنیادین دین را متناسب با رشد و تکامل بشر، تکامل بخشیده و به روز کند. چراکه اساساً دو مؤلفهٔ بنیادین دین - یعنی خدا و آخرت - از آدم تا خاتم تغییر نکرده است. تنها نوع مواجههٔ انبیاء با این حقایق و شیوهٔ شناساندن و معرفی آن‌ها به بشر تغییر و تحول یافته است. امروزه نیز نوع مواجهه و معرفی ما از خدا و آخرت با آن‌چه انبیاء داشته‌اند تغییر نموده و ما مجبوریم برای دعوت انسان امروز به دین از روش‌های جدید و دست‌آوردهای نوین و امکانات موجود استفاده کنیم. آن‌چنان که جوامع امروزین دچار تحولاتی عظیم نسبت به زمان پیامبران شده‌اند، نوع مواجههٔ ما با مؤلفه‌های دین نیز ناگزیر از تحولی عظیم است. تحولی که در عمل شکل گرفته اما، در مباحث فلسفهٔ دین و تئوری‌های دین‌شناختی ورود لازم و بایسته را نیافته است. اکنون لازم است تحول و تکاملی که در هر یک از مؤلفه‌های سه‌گانهٔ دین رخ داده و نمود یافته را با هم بررسی کنیم. اما از آنجا که آداب و وظایف را تحت عنوان شریعت و احکام، بسیار بحث کرده‌اند و تقریباً تمام روشنفکران دینی به امکان تکامل آن و متناسب شدنش با زمان و مکان اذعان داشته و اعلام کرده‌اند، به آن ورود نمی‌کنیم و تنها به خدا و آخرت می‌پردازیم.
خدا و آخرت یا توحید و معاد
بررسی آیات قرآن و مطالب و مباحث دیگر کتب آسمانی، نشان می‌دهند که اساساً انبیاء کمترین تلاشی برای اثبات وجود خدا نکرده‌اند. همهٔ انبیاء تنها انسان دوران خویش را دعوت به پرستش خدای واحد کرده‌اند. گویی در همهٔ اعصار، انسان به خدا باور داشته اما، نه به خدای واحد؛ که مجموعه‌ای از اله‌ها و خدایان کوچک و بزرگ را می‌پرستیده است و انبیاء آمده‌اند تا بشر را دعوت به پرستش خدای واحد و یگانه کنند. در دعوت انبیاء هرگز دیده نمی‌شود که برای اثبات وجود خدا اقامهٔ دلیل کنند، چراکه اساساً انکار خدا محصول دنیای جدید است. در زمان پیغمبر اسلام نیز موضوع محوری دعوت، «وحدانیت» و «رحمانیت» خداست و نه وجود او. آن‌چنان که از تاریخ اسلام و آیات قرآن برمی‌آید اعراب مشرک به وجود خداوند و خالق بودنش باور داشته‌اند. در سورهٔ عنکبوت می‌خوانیم وَ لَئنِ سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنیَ یُؤْفَکُون (و اگر از ایشان بپرسی: «چه کسی آسمان‌ها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را [چنین] رام کرده است؟» حتماً خواهند گفت: «اللَّه» پس چگونه [از حقّ] بازگردانیده می‌شوند؟) یعنی آنان حتی به اینکه خداوند خالق آسمان و زمین بوده نیز باور داشته‌اند. اما برای این خدای خالق شریک قائل بوده‌اند. بنابراین انبیاء تلاش کرده‌اند که نشان دهند خدا واحد است و هیچ شریکی ندارد و از هر نسبت و نسبی نیز منزه است؛ نه‌زاده شده و زاییده شده است.
براهین اثبات وجود خدا در دنیای قدیم نیز محصول آشنایی مسلمانان با فلسفهٔ یونان و چند قرن بعد از آخرین پیامبر است که تنها در میان اقلیتی از نخبگانی که فلسفه می‌دانسته‌اند رواج داشته و در مواجهه و پاسخگویی به نقد و نفی‌های «دهریون» اقامه شده‌اند. اما دنیای امروز غیر از دنیای پیشین است. پیچیدگی‌های آن، چنان عمیق و وسیع شده است که مفاهیمی که پیش از این برای تفهیم خدا و آخرت آمده‌اند، پاسخگوی نیاز فکری و چالش‌های تئوریک انسان این عصر نیست. مفهوم خدا با توجه به رشد شتابان و سرسام‌آور علم و تکنولوژی و دانش بشری به موازات زندگی امروزین دچار پیچیدگی و عمق عجیبی شده است. انسان امروز با مجموعه‌ای عظیم و بی‌شمار از آثار فلسفی و کلامی در رابطه با دین مواجه است که مؤلفه‌های محوری آن را به غایت پیچیده و پر رمز و راز کرده است. امروزه دین پدیده‌ای رازآلود است و دیگر به سرراستی و صافی و بی‌پیرایگی پیشین نیست. جای‌گاه خدا در درک امروزین از هستی به غایت پیچیده شده است و تنها با بیان این‌که او خالق زمین و آسمان و ستارگان و ماه و خورشید و... است، نمی‌توانیم انسان امروز را به فهمی از خلقت، و خالق بودن خدا نائل کنیم. رشد علم - اعم از فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی و زمین‌شناسی و... – درک انسان امروز از هستی را دیگرگونه نموده و لازم است که خداشناسی و توحیدی مبتنی بر درک امروز از هستی درانداخته شود. امروزه مفهوم خداوند در ادیان توحیدی که در آن خداوند موجودی غیرمادی و متعالی از جهان، قادر و عالم مطلق، خیر محض و... دانسته می‌شود را خداشناسی توحیدی کلاسیک (classical theism) نامیده‌اند. خداشناسی‌های اکنونی با پیشنهاد روش‌های نوین و راه‌حل‌های غیرسنتی، در تلاش است که با نقادی سنت پیشینیان مفهومی نو و به روز از خدا ارائه دهند. مفهومی که برای انسان مدرن جذابیت داشته باشد و او را به سمت‌وسوی دین و هدایت معنوی جذب نماید. روش‌های سنتی یا کلاسیکی که پیشینیان برای دین‌شناسی و ورود به مباحث فلسفهٔ دین درانداخته بودند، اکنون با رشد فلسفهٔ «تحلیل منطقی» و «بازی‌های زبانی» ویتگنشتاین و «هرمنوتیک جدید» به طور جدی نقد و در وجوه متکثری حتی، رد نیز شده‌اند. این مباحث دیگر محدود در حجره‌های طلاب و خانقاهای عرفا و مدارس فلاسفه نمی‌شود، با رشد تکنولوژی و امکان سهل ارتباطات مردمی، بسیاری از این مباحث وارد جامعه شده‌اند و دیگر برای جلوگیری از تشکیک مردم و پیشگیری از اخلال در ایمانشان نمی‌توانیم به سان «امام محمد غزالی» پیشنهاد دهیم که مردم عامی و عوام را از علوم و رشته‌های متعددی چون کلام و فلسفه و ریاضیات و... دور کنیم. امروزه در میان مردم و جوانان به وضوح می‌بینیم گزاره‌ها و مسائلی پارادوکسیکال در مورد خداوند مطرح می‌شود و بعضاً برای یافتن پاسخی برای آن‌ها در جستجو نیز هستند. یا از آن‌ها برای به چالش کشیدن مذهبیون استفاده می‌کنند. دیگر چونان قرون‌وسطا نمی‌توان کسی چون «ژرژدانو برونو» را در آتش انداخت یا «گالیله» را مجبور کرد که از نظریه خود مبنی برگشتن زمین دور خورشید سرباز زند و آن را رد کند. علم در وجوه و مؤلفه‌های متعدد به‌سرعت در حال رشد است و نظریات علمی، بسیاری از ایده‌ها و گزاره‌های دینی را به چالش کشیده که بی‌توجهی به آن‌ها موجب گریز فوج فوج مردم، خصوصاً جوانان از دین خواهد شد.
تصور انسان امروز از خدا و تصویری که از صفات و ویژگی‌های او دارد، غیر از آنی است که پیشینیان داشته‌اند. برای مثال غالب متالهان و خداشناسان پیشین شرط کمال خدا را «انفعال‌ناپذیری» او می‌دانستند. به این معنا که خداوند نباید دست‌خوش عواطف شود و از مصائب مخلوقاتش نباید دچار هیچ‌گونه رنج و اندوهی گردد. موجود کامل نباید قابلیت رنج کشیدن داشته باشد، زیرا رنج نوعی نقصان است و به موجودی که دچار آن است، آسیب می‌رساند. اما اکنون بسیاری از خداشناسان امروزین به نقد مفهوم خدای انفعال ناپذیر پرداخته و تاکید می‌ورزند که کمال خداوند و به ویژه صفات محبت و شفقت او، ایجاباً اقتضاء می‌کنند که وی بتواند همراه مخلوقاتش رنج بکشد...
امروزه مسائل و مباحث بسیاری در حوزهٔ دین و فلسفهٔ دین و خداشناسی پیش آمده که نمی‌توانیم تنها با رجوع به متون مقدس برای آن‌ها پاسخی بیابیم. ناگزیریم که برای یافتن پاسخ بسیاری پرسش‌ها، از گفتمان‌ها و نظریات و ایده‌ها و دست‌آوردهای غیردینی و برون‌دینی نیز استفاده کنیم. امروزه نمی‌توانیم از خالق بودن خدا سخن بگوییم اما توجهی به علومی مثل فیزیک، اخترشناسی، زیشت‌شناسی و... یا نظریاتی مثل تکامل، بیگ‌بنگ، سایه‌چاله‌ها، جهان‌های موازی و... نداشته باشیم. ما اکنون با وجوه متکثر دین‌شناسی مواجهیم؛ جامعه‌شناسی دین، تاریخ ادیان، فلسفهٔ دین، زبان دین و... حتی دیگر با یک الهیات طرف نیستیم! در رابطه با خدا و آخرت دیگر تنها در دو وضعیت شرک و توحید یا کفر و ایمان نیستیم. با انواع الهیات روبه‌روییم، الهیات لیبرال، الهیات اگزیستانسیال، الهیات فمنیزم، الهیات رهایی‌بخش، الهیات امید و... امروزه پرسش‌های نویی از دین پرسیده می‌شود که پیش‌ازاین یا پرسیده نمی‌شده‌اند یا خیلی جدی نبوده‌اند!
خلاصه آنکه، انسان در مسیر تکامل بسیار پیچیده‌تر از گذشته شده است. پس مسائل و موضوعاتی که پیش‌روی دین برای پاسخگویی می‌گذارد بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که در متون مقدس می‌توان یافت، لذا برای پاسخ‌گویی و یافتن راه‌حل برای این مسائل و مشکلات و بحران‌ها و چالش‌ها ناگزیر از تکامل در دین هستیم. این غیر از تکامل در فهم دین است. اساساً دین چیزی نیست مگر فهم ما از هستی با محوریت خدا؛ پس دین خود فهمی است که پیامبران از تجربهٔ معنویشان ارائه می‌دهند تا انسان را به سمت‌وسوی خدا هدایت کنند. تکامل در فهم دین به معنای تکامل فهم ما از فهم پیامبران است. فهمی که بخشی از آن تحت عنوان شناخت یا معرفت انبیاء در متون مقدس ضبط و ثبت شده است. تکامل در فهم دین، به معنای بالا رفتن فهم ما از گزاره‌هایی است که پیامبر در متنی مقدس به منظور هدایت بشر ارائه داده است. آن‌چه پیامبران ارائه داده‌اند متناسب با شناخت انسان هم‌عصر خویش بوده است. پس با بسط شناخت و معرفت انسان و تغییر و تحولی که در شناخت او از هستی و وجود ایجاد شده، ضروری است که معرفتی از جنس معرفت نبی، منتهی متناسب با شناخت امروزین انسان از هستی، از خدا و آخرت نیز ارائه شود. با بسط معرفت برون‌دینی ما ناگزیر از بسط معرفت دینی نیز هستیم. پرسش‌های مخاطبین امروزین دین دیگرگونه شده‌اند، پس بایدمان پاسخ‌هایی متناسب با این پرسش‌ها یافت و عرضه کرد. در قرآن آیاتی هست که با «یَسْئَلُونَک» ‌ (از تو می‌پرسند) آغاز می‌شوند. مخاطبین پیامبر از او چیزهایی می‌پرسیده‌اند و او بدان‌ها پاسخ می‌داده است. امروز نیز یَسْئَلُونَک‌ها وجود دارند، اما موضوع و محتوای آن‌ها تغییر کرده است. پرسش‌هایی که با اتکاء به متن مقدس نمی‌توانیم برای همهٔ آن‌ها پاسخ‌هایی بیابیم، لذا ناگزیریم که در تلاش برای یافتن پاسخی درخور به این پرسش‌ها، دین را تکامل بخشیم. روش بازرگان اتکاء به متن مقدس بود. تلاش می‌کرد که گزاره‌های موجود در این متن را با اتکاء به دست‌آوردهای امروزین دانش، تفسیر و تأویل نماید و برای پرسش‌هایی که فرارویش بود یا می‌گذاردن، از همین متن پاسخی درخور بیابد. او تکامل در دین را با خاتمیت نبی خاتمه یافته می‌دانست، اکنون اما، باید جهشی در این ایده و نظریه بازرگان انجام داد و تکامل در دین را بعد از ختم نبوت هم ممکن بدانیم و برای آن تلاش کنیم. کمااینکه تاکنون نیز چنین بوده است و دین در گذر زمان و در مواجهه با پرسش‌ها و مسائل و چالش‌های متعدد و متفاوت، تکامل و به قول عبدالکریم سروش فربهی یافته است. برای جهش در نظریهٔ «تکامل دین» بازرگان، باید با نظریهٔ «تاریخیت وحی» موافق بود!
تاریخیت وحی
تاریخیت وحی اصطلاحی است که از مهندس سحابی وام گرفته‌ام. اما به این معنا نیست که ایشان نیز به تکامل دین بعد از خاتمیت نبی باور داشته‌اند. اگرچه در بحث از عمومیت و تاریخیت وحی، جملاتی دارند که به نوعی القاء کنندهٔ این نظریه است و بسته به نقطه عزیمت ما در خوانش تقریرات ایشان، می‌توان باور به تکامل دین را استنباط کرد. به هر روی تاریخیت وحی به طور کلی و مختصر چنین است که خداوند به طور تدریجی و در گذر تاریخ، به آرامی خود را برای بندگانش مکشوف می‌گرداند و هربار وجهی از وجوه و بخشی از وجود خود را در معرض شناخت مخلوقات خویش و از آن جمله انسان قرار می‌دهد. از آنجا که خداوند محدود در زمان و مکان نمی‌شود و شناخت آن الی بی‌نهایت ادامه دارد، لذا این انکشاف تا بی‌نهایت می‌تواند تداوم و استمرار داشته باشد. وحی نیز چیزی نیست غیر از انکشاف حضرت پروردگار؛ و از آنجا که این انکشاف را حدومرزی نیست، لذا وحی در تاریخ تداوم دارد و با ختم نبوت خاتمه نمی‌یابد. بنابراین است که اگرچه نبوت خاتمه یافته و بعد از محمد مصطفی - خاتم انبیاء – پیامبری نخواهد آمد، اما سیر انکشاف و شناخت خدا در دیالکتیکی چندسویه بین انسان و هستی تداوم، و وحی امکان می‌یابد. در این دیالکتیک کشف و انکشاف، انسان با وجهی دیگر از تاریخیت وحی نیز مواجه است. به این معنا که وحی در بستر تاریخ (زمان و مکان) امکان می‌یابد و انسان متناسب باشناختی که از هستی دارد، به طرح مسئله و پرسش می‌پردازد و خداوند بنابراین نیازها و پرسش‌ها و مطالبات است که خود را بر او مکشوف می‌گرداند و به او وحی می‌کند. خدا را حدی نیست و شناخت او در همهٔ تاریخ تداوم دارد، اما شناختن خداوند محدود به حدود دانایی و معرفت انسان می‌شود. انسان چون محدود و نسبی است نمی‌تواند به‌شناختی کامل از خداوند دست یازد، لذا تلاش برای انکشاف خداوند از جانب انسان، و امر خداوند در شناساندن خویش به انسان تا بی‌نهایت ادامه دارد. مهندس میثمی «دعامندی» و «پرسش‌گری» انسان را از مؤلفه‌های اصلی وحی می‌داند. ازآنجاکه پرسش‌های انسان در هر عصری متناسب با معرفت و شناخت او از هستی است، لذا دین به معنای فرآیندی تاریخی برای پاسخ‌گویی به این پرسش‌ها، باید متناسب با دوره‌های تاریخی نو شده و تکامل یابد. با درانداختن پرسش‌ها و مسائل نو و در محضر دین نهادن آن‌ها، باید به تکاپوی معنوی جهت یافتن پاسخی درخور برای آن‌ها بپردازیم که خود موجب تکامل دین می‌شود. در مواجهه با مسائل، پرسش‌ها و بحران‌های نوین، نیاز به کشف‌های دینی نو داریم، اما آن‌چنان که سروش در «بسط تجربهٔ نبوی» می‌گوید، متاسفانه متفکران ما به شارحان تبدیل شده‌اند و برگی از ابتکارات و تجربه‌های خود بر دفتر دین نیفزوده‌اند.
برای انسان امروز و به منظور نو شدن ایمانش، لازم است که در تکاپویی جدی به انکشاف امروزین خدا بپردازیم تا در پرتو این کشف و شهود و عرضهٔ این تجربه، راهی نو به سوی خدا و آخرت گشوده و در این ره‌یافت به تکامل دین بپردازیم. تکامل دین غیر از تکامل معرفت دینی یا تکامل در فهم دین است. تکامل معرفت یا فهم دینی را بازرگان و بعداً سروش نیز مطرح کرده‌اند و تقریباً همهٔ اندیشمندان حوزهٔ دین و روشنفکران دینی به آن باور دارند. گفته شد که دین چیزی غیر از قابل «فهم» و «بیان» کردن «تجربهٔ معنوی» نیست. (در این باره در مقالهٔ «اندر چیستی قرآن و نسبت عقل و دین» مفصل بحث شده است) اساساً دین یعنی صوربندی عقلانی کردن تجربهٔ باطنی که خود نوعی فهم است. معرفت یا فهم دینی، آن‌چنان که مراد بازرگان یا سروش است، چیزی جزء معرفت نسبت به بیان انبیاء از تجاربشان نیست! آنچه به عنوان دین امروز در دسترس ماست بیان تجارب باطنی یا معنوی نبی است. عین تجربه نیست، چون تجربهٔ معنوی اصلاً قابل شناساندن به دیگری نیست. تنها می‌توان آن را در قالب واژگان و اصطلاحات، و در پاره‌ای گزاره‌ها بیان نمود و عرضه کرد. تکامل بخشیدن به دین یعنی بسط تجارب باطنی و بیان آن تجارب در گزاره‌های عقلانی به‌منظور قابل‌فهم کردن آن برای دیگران. خدا و آخرت موضوع دین است، آن‌چنان‌که مثلاً جامعه موضوع جامعه‌شناسی است و ستاره موضوع ستاره‌شناسی است و زمین موضوع زمین‌شناسی و... همان‌طور که جامعه، جامعه‌شناسی نیست؛ زمین، زمین‌شناسی نیست و ستاره، ستاره‌شناسی؛ خدا و آخرت هم دین نیستند. دین معرفت انسان از طریق انبیاء نسبت به خدا و آخرت است. تکامل در دین نیز به معنای تکامل بخشیدن به معرفت انسان نسبت به خدا و آخرت است، و نه تکامل بخشید به معرفت انسان نسبت به معرفتی که تاکنون از خدا و آخرت ارائه شده است. و چون نبوت ختم شده و بعد از محمد مصطفی (ص) پیامبری مبعوث نشده و نخواهد شد، و از آنجا که خدا محدود نیست و معرفت نسبت به حضرتش الی بی‌نهایت تداوم دارد، لذا معرفت نسبت به خدا کمال نیافته و باید تکامل یابد. «فهم» و «بیان» (که تلاشی است برای ارائهٔ فهم)، هر دو پدیده‌ها یا واقعیاتی تاریخی هستند و مشمول تاریخیت می‌شوند. بنابراین انسان این عصر با دو تحول بینادین در رابطه با خدا و آخرت مواجه است. یکی تحول در فهم و دیگری تحول در بیان آن. فهم ما از خدا و آخرت متناسب باشناختی است که از هستی داریم. امروزه چون شناخت ما از هستی دچار تحول و تکامل شده لذا فهممان از خدا و آخرت نیز باید دچار تحول و تکامل گردد. اما بیان این فهم چون به وسیلهٔ کلام و در چارچوب زبان ممکن است، و از آنجا که زبان نیز پدیده‌ای تاریخی است، لذا بیان فهم نیز از خدا و آخرت دچار تحول و تکامل شده است. شاید پرسیده شود که انبیاء به واسطهٔ ارتباط وثیقی که با خدا داشته‌اند شناختشان از هستی بسیار بیشتر از انسان امروزی بوده و نمی‌توانیم بگوییم که شناخت انسان امروزین از شناخت انبیاء کامل‌تر است. مسئله اما، اساساً شناخت انبیاء نیست، بلکه شناخت انسان‌هایی است که در عصر نبی می‌زیسته‌اند. به گونه‌ای که حتی اگر انبیاء از تمام مفاهیمی که امروزه مطرح شده و به شناخت انسان از هستی افزوده، مثل فیزیک نیوتن، فلسفهٔ کانت، نسبیت انشتین، فیزیک کوانتوم، عدم تعین هایزنبرگ، نظریهٔ نور، جهان‌های موازی، انبساط جهان، بیگ‌بنگ و... آگاهی و نسبت به آن‌ها اشعار داشته‌اند، اما چون انسان عصر پیامبر از چنین‌شناختی برخوردار نبوده، لذا پیامبر ناگزیر بوده که شناخت خود از خداوند را متناسب با درک انسان دورانش ارائه و بیان کند. امروزه چون شناخت انسان از هستی دچار تحول و تکامل شده، لذا بایسته است که شناخت از خدا را تحول و تکامل بخشیم. منتها مبتنی بر مبانی‌ای که پیامبر ارائه داده است. این تکامل باید به گونه‌ای امکان یابد که اگر خود نبی زنده بودند، چنین تحول و تکاملی را انجام می‌دادند. در نظریهٔ تکامل دین بازرگان هم دیدیم که از زمان و زبان پیامبری به پیامبر دیگر این تحول و تکامل انجام می‌شده است. حتی برخی از پیامبران، به واسطهٔ عدم رشد عقلانی و احساسی انسان و عدم درک مکفی از هستی، از آخرت کمتر صحبت کرده‌اند و خیلی جدی به آن نپرداخته‌اند. نپرداختن به مسئلهٔ آخرت به‌این‌علت نبوده که برای آن پیامبر مسئله‌ای مهم نبوده است، تنها به این دلیل بوده که به واسطهٔ عدم رشد و تکامل انسان آن عصر، پرداختن به این موضوع، موضوع خدا و توحید را نیز تحت تأثیر قرار می‌داده و موجب می‌شده محدود کسانی که راه یافته و هدایت شده بودند، به اشکال‌تراشی بپردازند و...
از کامل شدن دین تا تکامل آن
در اینجا مسئله‌ای در پیش است که باید پاسخی برایش باشد! اینکه در قرآن بیان شده که دین کامل شده است! «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً» (امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را برای شما [به عنوان] آیینی برگزیدم.) نسبت تکامل با آن‌چه کامل شده چیست؟ آیا چیزی که کامل شده را می‌توان تکامل بخشید؟ وقتی که در قرآن فرموده است دین کامل شده، چگونه می‌توان آن را تکامل داد؟ این پرسشی مهم است که بحث ما جزء در سایهٔ پاسخ به آن کامل نمی‌شود! لذا تلاش می‌کنیم در حد و وسع خود پاسخ‌هایی شماره کنیم:
کامل شدن دین به معنای اتمام شناخت خدا و آخرت نیست. در این رابطه توضیحات لازم مبنی بر بی‌نهایت بودن خدا و تداوم و استمرار شناخت آن الی بی‌نهایت در بالا آمده است.
کامل شدن دین به معنای قطع ارتباط خداوند با بندگانش نیست. کمااینکه بنابر تمام روایاتی که موجود است، بعد از این آیه که می‌فرماید دین را بر شما کامل کردم، آیاتی دیگر نیز بر پیامبر اکرم نازل شده‌اند. در کتاب تاریخ قرآن، آقای رامیار، ۱۰ روایت را نقل می‌کند که هر کدام به یکی از آیات قرآن به عنوان آخرین آیه اذعان دارند. در میان این روایات تنها یکی از آن‌ها به آیه مذکور به عنوان آخرین آیه‌ای که بر پیامبر نازل شده اذعان دارد که بلافاصله توضیح می‌دهد، این آیه به عنوان آخرین آیه‌ای است که بعد از آن دیگر آیه‌ای که بیان‌گر حکمی باشد نازل نشد. لیکن آیاتی دیگر با موضوعاتی غیر از احکام، بعد از این آیه نازل شده‌اند. نزول آیات بعدی ترجمان این واقعیت است که کامل شدن دین به معنای تکامل آن نیست. دین در عین کامل شدن اما نیاز به تکامل داشته و آیاتی دیگر جهت تکامل دین بر پیامبر نازل شده است.
در هیچ‌یک از تفاسیر موجود، در تفسیر این آیه، کامل شدن دین به معنای ختم تکامل آن تفسیر نشده است. در تفاسیر علمای شیعه، کامل شدن دین را منوط به ولایت علی (ع) می‌دانند و این نظر خود ترجمان باور به تکامل دین است. مفسرین شیعه معتقدند وقتی پیامبر (ص) در عید غدیر خم علی‌بن‌ابی‌طالب را به عنوان ولی مسلمین برگزید، آنگاه این آیه نازل شد، مبنی بر این‌که بعد از مرگ پیامبر دین متوقف نشده و در علی تداوم می‌یابد. در واقع نقش ائمه تکامل بخشیدن به دین بعد از پیامبر و در عصر خاتمیت است. چون پیامبری ختم شده، این ائمه هستند که وظیفه تکامل دین و به‌روز کردن مفاهیم آن متناسب با شناخت انسان از هستی را بر عهده دارند.
برخی از مفسرین نیز کامل شدن دین را به این معنا تفسیر کرده‌اند که چون اسلام ریشه دوانیده و استحکام یافته، مسلمانان بعد از پیامبر، انقلاب به عقب نخواهند کرد و به عصر جاهلیت برنمی‌گردند و به رشد و تعالی و تکامل دین اسلام در زمان و مکان همت می‌گمارند. یعنی اساس دین که موجب ماندگاری‌اش می‌شود کمال دین است، اما قابل بسط و گسترش و تکامل است.
کامل شدن دین در این آیه به معنای آن نیست که پیش از این دین ناقص بوده است و امروز آن را کامل کرده‌اند. یا این‌که پیش از این نعمت خدای رحمان ناتمام بوده و امروز آن را تمام گردانیده است. چنین برداشت و تفسیری نقض غرض و با حقیقت دین و صفات خداوند در تضاد است. دین همیشه کامل و نعمت خدا همیشه تمام بوده است، لذا در این آیه اکمال دین و اتمام نعمت اشاره به یک عصر و مردم یک دورهٔ تاریخی دارد. پیامبر اسلام با بیان این آیه به مردم عصر خویش نوید می‌دهد که دین را برای شما نیز کامل و به واسطهٔ این اکمال دین، نعمت بر شما تمام شد. کمال دین در این روز به معنای نقص دین در زمان و از زبان پیامبران پیشین نیست. در زمان همهٔ انبیاء و از زبان تمامشان دین کامل ارائه و عرضه شده است. اما چون هر پیامبری در زمان و مکان خویش دینی کامل را عرضه داشته، لذا نبی اکرم اسلام نیز در عصر و زمان خود دینی کامل به مردمش عرضه می‌کند و بدین طریق نعمت خداوند را بر بندگانش تمام می‌کند. در ترجمهٔ «مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن» در تفسیر این آیه جمله‌ای آورده‌اند که فارغ از توضیحات پیرامونی، ترجمان این است که دین همیشه کامل بوده اما هر چیز کاملی امکان تکامل هم دارد. جملهٔ مذکور این است: «عدد ده کامل است و چون عدد صد، بیشتر و کامل‌تر است، عدد ده، ناقص شمرده نمی‌شود.» این یک مثال ریاضی است و اگرچه وافی به مقصود نیست اما به نوعی نشان می‌دهد که تکامل در رابطه با نقص معنی نمی‌یابد، در واقع تکامل اصلی است که نسبت به امر کامل معنا و امکان می‌یابد. آن چیزی که کامل است امکان تکامل دارد و نه چیزی که ناقص است. پدیده یا واقعیتی که ناقص است، ابتدا باید کامل شود و بعد تکامل یابد. دین هم چون کامل بوده، امکان تکامل داشته، از پیامبری به پیامبر دیگر تکامل یافته است و این سیر بعد از خاتمیت نیز تداوم می‌یابد. آن‌چنان که قرآن می‌فرماید همواره دین در نزد خدا اسلام بوده است؛ «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام»؛ و همهٔ پیامبران، اقوام و امت خویش را به اسلام دعوت کرده و وصیت نموده‌اند که اسلام پیشه کنند و مسلمان بمیرند: «وَ وَصَّی بِ‌ها إِبْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»؛ دین حق یکی است و آن اسلام است، همان دینی که خداوند تمام انبیاء را فرستاد تا مردم را به آن دعوت کنند، و همین دین حق (اسلام) است که بر دیگر ادیان پیروز است «هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُون».
اسلام دین همهٔ انبیاء بوده و همه مردم خویش را به این دین توصیه و سفارش نموده‌اند: «شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهیمَ وَ مُوسی وَ عیسی أَنْ أَقیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فیهِ کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکینَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اللَّهُ یَجْتَبی إِلَیْهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی إِلَیْهِ مَنْ یُنیب» ‌. پس دین یکی است و آن تنها اسلام به معنای تسلیم شدن محض در درگاه خداوند و سر تسلیم به او فرود آوردن است. همهٔ انبیاء مردم را دعوت کرده‌اند که خدا را بپرستند و سر تسلیم و سجود تنها در مقابل او فرود آورند و همه به اسلام دعوت کرده‌اند. محمد (ص) نیز مصدق ادیان پیشین بوده و همه را تصدیق و تأیید کرده است؛ «وَ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ إِنَّ اللَّهَ بِعِبادِهِ لَخَبیرٌ بَصیر». پیامبر هرگز چیزی که ناقص بوده را تأیید نمی‌کرده است، پس دین چه نزد دیگر پیامبران و در زمان‌ها و مکان‌های دیگر و چه نزد پیامبر مکرم اسلام، از ابتدا کامل بوده و نقص نداشته است. به واسطهٔ همین کمال است که امکان تکامل در آن وجود داشته و دارد. دین کامل است، لیکن متناسب با ظرفیت انسان تکامل می‌یابد. دین همهٔ پیامبران اسلام بوده و این دین در زمان هر پیامبر و برای مردم هر عصر کامل شده است، اما در زمان پیامبر بعدی و متناسب با ظرفیت انسان در دوره‌های بعدی تکامل یافته است. این تکامل، بعد از ختم انبیاء و مرگ پیامبر اکرم نیز تداوم خواهد داشت و با توجه به این مهم بوده است که مفسرین شیعه در تفسیر آیهٔ «أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ» کمال دین را در امکان تکامل آن توسط علی (ع) و ائمه و اولیای پس از او دانسته‌اند، و این تفسیر به حقیقت قرآن و سنت خدا نزدیک‌تر است. چراکه تکامل، سنت خدا در هستی است و هر چیزی که متناسب با این قانون خدایی و سنت الهی بوده و قابلیت و امکان تکامل را داشته باشد، کامل است. دین اسلام نیز از چنین قابلیت و توانی برخوردار است، پس دینی کامل است. هستهٔ مرکزی و سخت و غیرقابل تغییر آن شکل گرفته و کامل شده است. دیگر نمی‌توان تغییری بنیادین در آن ایجاد کرد و آن را به ضد خودش تبدیل نمود. هر تکاملی نیز باید در جهت تأیید و اثبات این هستهٔ مرکزی و سخت و غیرقابل تغییر باشد، چه اگر غیر این باشد مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد. امروز اگر برخی تفاسیر از اسلام پذیرش عام نیافته‌اند و در اقلیت محض هستند، به خاطر همین کمال دین است! چون این تفاسیر مبتنی و متناسب با هستهٔ اصلی و بنیادین اسلام نیست، مورد پذیرش قرار نمی‌گیرند و اقبالی از آن‌ها نشان داده نمی‌شود. اگر برخی تفاسیر در طول تاریخ اسلام بوده‌اند که اکنون هیچ نام و نشانی از آن‌ها نیست، به علت همین کمال دین است که چون این تفاسیر مطابق هستهٔ کامل دین نبوده‌اند، به کناری گذارده شده و توجه‌ای را برنیانگیخته‌اند. امروزه اگر می‌بینیم کسانی به نام اسلام حرف‌هایی می‌زنند و رفتاری می‌کنند، اما مردم بلافاصله می‌فه‌مند و می‌دانند که حرف‌ها و اعمالی غیر اسلامی و حتی برخی مواقع ضد اسلامی هستند، به این علت است که چون اسلام یک دین کامل و چارچوب آن مشخص است، هر مسلمانی به راحتی می‌فهمد که چه تحولی غیر و ضد آن و چه تحولی در جهت و مبتنی بر آن است. لذا تکامل دین، با کامل شدن و مشخص شدن چارچوب اصلی و هستهٔ بنیادین و اصول تغییرناپذیر آن، جهت بسط و گسترش هرچه بیشترش و قابل فهم و پذیرش کردنش برای انسان امروز و نو کردن پیامش است تا انسان امروزین با اتکاء به خدا و آخرت بر بحران‌های موجود و پیش‌رو فائق آید.

مقالات و دیدگاه ها

IMAGE
روحانی و مطالبات مردمی
مهندس محمد توسلی   جامعه امروز ما در حالی که کمتر از سه ماه به پایان کار دولت...
IMAGE
خاطرات زندان قزل قلعه
محمد توسلی خاطرات دوران زندان قزل قلعه بخشی ازخاطرات زندان سال پنجاه است که در...
نقد یا تخریب
محمدتقی فاضل‌میبدی

مصاحبه ها

انقلاب نتیجه انسداد اصلاحات
محمد توسلی، مصطفی تاجزاده و علی شکوهی در نشست چرا انقلاب شد؟ انقلاب نتیجه انسداد...
IMAGE
آیا مردم عذرخواهی قاضی مرتضوی را می پذیرند؟
قاضی مرتضوی هم زمان با طی مراحل قانونی پرونده کهریزک، متن عذرخواهی خود را از مردم...
IMAGE
فقیهی که باید عارف می‌شد
روایت هاشم صباغیان از آیت الله طالقانی
IMAGE
چرا تهران مصدق ندارد؟
گفتگو با محمد توسلی