حق یا تکلیف: دینداری، اجبار یا اختیار؟!

aliasghar Gharavi 01
دكتر سيد علي اصغر غروي


علل طرح بحث
مباحث مطروح در جهان امروز، مخصوصاً در برابر اسلام، بسیار است و شايد عمر ما و ديگر كساني كه در اين راه كوشش مي‌كنند، كفاف ندهد كه پاسخگوي همة آنها و نیز اشكالات وارده باشیم، ولي بر همة اهل ايمان فرض است كه ایراداتی را كه بر مكتب و اعتقادشان وارد مي‌شود، اگر خلاف است، پاسخ منطقي و عقلي بدهند، و اگر صحيح است، آن را برطرف سازند.
یکی از اشکالاتی كه امروز به همة اديان، مخصوصاً دين اسلام وارد مي‌شود، اين است كه می‌گویند؛ دين اساساً انسان را مكلف به انجام تکلیف مي‌كند، و تعيين تكليف هم مغاير است با حق آزادي و ساير حقوق شهروندي كه منشعب از همان حق آزادي است. بناءبراين در جهان امروز، اديان نمي‌توانند در عرصة عمومي كاربري و كاربرد داشته باشند،و فقط در عرصة خصوصي محصور و محدود مي‌شوند.
عرصة خصوصي به این معنا است که هر فرد مي‌تواند، خدا را بپرستد یا نپرستد، مؤمن باشد يا نباشد، و اين گونه مسائل مربوط به خود اوست و كسي هم مانعش نيست، یعنی داشتن عقيده و ابراز آن، حتي در امور ديني، از حقوق شهروندي و حقوق فردي است.
ولي اگر دين خواست وارد عرصة اجتماع شود و در آن فعاليت کند و راجع به سياست، عدالت، آزادي، حقوق مردم، شهرسازي و کشورداری و... حرف بزند، جلوِ آن را می‌گیرند و می‌گویند: «اينها حق دين نيست و دين حق مداخله در این امور را ندارد».
مخصوصاً بعد از انقلاب اسلامي ايران كه حكومتي تحت عنوان اسلام تشكيل شده، افكار و نظرات نخبگان و اندیشمندان دنيا بیشتر متوجه اسلام گشته و مع الأسف حكومت اسلامي هم در ايران، به شكلي عمل كرده است كه اين نظر را تأييد نموده كه اگر دين بخواهد وارد عرصه عمومي شود، باعث تخريب و تضییع حقوق شهروندي است، و مردم را از آزادي محروم و اختيارشان را سلب می‌کند، مثلاً نظارت استصوابي كه شوراي نگهبان اعمال مي‌كند، یکی از نمونه‌های نقض حقوق شهروندی است. آن شورا مي‌گويد: ما اول تشخيص مي‌دهیم كه اين نامزد صلاحيت نمايندة مجلس شدن را دارد یا نه، بعد شما می‌توانید از میان آنهایي كه ما تشخيص داده‌ایم که صلاحیت دارند، نماینده انتخاب کنید. پس شورای نگهبان بدین طریق حق مردم را در اينكه به ديگری رأي دهند، سلب كرده است. بناءبراین در اينجا سلب آزادي و اختيار می‌شود، آن هم تحت عنوان دين! یا مثلاً انتخاب‌هایی که متضمن يك دور باطل است. و مردم مكلف به پذیرفتن و انجام اموري می‌شوند كه سالب حقوق و آزاديهاي آنهاست. اين نواقض حقوق كه تحت عنوان دين اسلام به وجود آمده، دين را به سرعت از صحنه و عرصة عمومي خارج مي‌كند. به همین جهت هم در سالهاي دهة هفتاد، بعضی از روشنفكران و انديشمندان دینی بر این باور شدند که‌: «اصولاً دين تكليف‌آور است و وقتی انسان مكلف و مجبور شد كاري را انجام دهد، ديگر صاحب اختيار و انتخاب و حق نيست. بناءبراين دين ناقض حقوق انسان است»! در حالي كه قرآن مدعي است كه براي اجتماع و براي همة مردم و جهانیان آمده، نه براي يك نفر. اسلام ادعاء می‌کند دین اجتماعی است نه فردي. احكام اسلام هم تماماً جمعي انجام مي‌گيرد. بالاترين ركن آن که نماز است، به جماعت انجام می‌شود، نماز جمعه به جماعت است، حج به جماعت است. پس اسلام در عرصة عمومي ایفاء نقش مي‌كند.
حال مي‌خواهيم ببينيم آيا واقعاً اين طور است؟! اگر دين، مخصوصاً دين اسلام که مملو از احکام اجتماعی است، با اينها همه مداخله‌گري در جزئيات، آیا نمی‌تواند و یا نباید وارد عرصة اجتماعی شود؟ و اگر وارد شود چه خواهد شد و چه خواهد کرد؟ آيا قرآن آمر به نقض حقوق شهروندی و سلب آزادی و اختیار مردم است یا نه؟ آيا پیامبر در دوران بعثت و آمریت بر مردم، خصوصاً 10 سال مدینه و امیرالمؤمنین در مدت حكومتش این حقوق را سلب می‌نمودند؟ اگر ایشان سالب حقوق شهروندی و آزادی و اختیار مردم بوده‌اند، پس حرف آنهایي كه مي‌گويند دين نبايد وارد عرصه عمومي شود، درست است.
عده‌یی هم معتقدند: خود مردم نمی‌توانند زبان خدا را فهم کنند و فقط پيامبر(ص) توان فهم آن را داشته و او هم فقط به اميرالمؤمنين(ع) ياد داده، ایشان هم به صورت ارثي به اولاد خود، كه امامان معصوم هستند، منتقل كرده، و آنها هم اين كار را بعد از خود به عهدة علماء گذاشته‌اند، هرچند علمشان را به طور كامل به ایشان نداده‌اند! از اين جهت است که علماء وقتی فتوی‌ صادر مي‌كنند، مي‌گويند: «ذلك ما اَدّی‌ا اليه ظَنّي»، «من علم ندارم و این چيزي است كه گمان من به آن رسيده است»! بناءبراین مقلدین بايد از گمان فقهاء تبعيت كنند!!! و قضية وحي و كتاب خدا و احكامي كه بايد قاطعیت داشته باشد تا بتواند امت واحد تشکیل دهد و رفع اختلاف نماید، همه نقش بر آب مي‌شود، و فقط ظنون و گمانهای فقهاء ‌مي‌ماند، كه آن هم به ايجاد اختلاف بين مردم منتهي مي‌شود! حتی بین مردم یک محل! یکی می‌گويد: من از فلاني تقليد مي‌كنم و ایشان اين طور می‌گوید، دیگری هم می‌گويد: من از فلان مرجع تقليد مي‌كنم و ایشان طور دیگری می‌گوید، و هر دو هم حکم خود را حکم خدا می‌دانند! بناءبراين به اينجا می‌رسیم كه حکم فقهاء در مقام حكم خدا قرار می‌گیرد، و چون مردم هم مكلفند از حكم خدا تبعیت کنند، پس فتاواي مجتهدین لازم الاجراء می‌شود، و دیگر معنا ندارد كه كسي صاحب حق باشد، يا اصلاً کسی صاحب عقل باشد! و اصلاً دیگر عقل مدخليتی ندارد!!!
بناءبراین ما می‌خواهیم با بررسی آيات قرآن و سنتي كه شاهد از كتاب داشته باشد، ببينيم آيا این كه می‌گویند: در اسلام فقط تكليف است و حق نيست، یا در اسلام آزادي انتخاب نيست، و اگر كسي دين را پذيرفت، مجبور است يك سلسله احكام را اجراء كند، و یا مباحثی نظیر اینکه دين با سياست ارتباطي ندارد، و دين يك موضوع فردي است، و فقط ارتباط بين شخص و خالق است، و مردم امور دنيوي را بايد با عقلانيت خود حل و فصل كنند، و نيازي به مداخلة دين در امور سياسي، اقتصادي و اجتماعي نيست. آیا اینها صحيح است یا نه؟ در ضمن می‌خواهیم ببینیم: ما به عنوان مسلمان، در برابر كتاب خدا و ديني كه پذيرفته‌ايم، چه وظيفه‌یي داریم.
همچنین باید ببینیم که آيا انبياء دين خود را با اكراه و اجبار به مردم تحميل می‌كردند؟! آيا نباید مردم، اول راه مستقيم را بشناسند و قبول كنند، و بعد در آن راه حركت كنند؟! اصلاً آيا كسي كه با زور در راهي برود، حرکت در آن راه را به اختیار ادامه خواهد داد؟! يا هر جایي كه زور برداشته شود، برمي‌گردد يا از آن خارج مي‌شود؟!
يكی از اساتيد دانشگاه هم مطلبی نوشته‌اند که توسط يكي از دانشجويان، به دست بنده رسید. مکتوبی هم همراه آن بود که خلاصه‌یی از آن را ذیلاً می‌آورم:
«موضوع‌هاي زير جزء دين و مكتب تشيع و اسلام نمي‌باشد، بلكه عين نفاق و بدعت است:
مردم سالاري – دموكراسي – جامعة مدني – تكثرگرايي - جمهوري تنها - گفتگوي تمدنها - دين از سياست جداست - مليت مقدم‌ بر ديانت است - آزاديِ مخالف - همة قرائت‌ها از دين صحيح است - امام معصوم تابع نظر اكثريت است، چون حق با اكثريت است نه اقليت - امروزه همة اديان موجود صحيح می‌باشند - حقوق بشر مقدم‌تر از شريعت است - انحراف جامعه تماماً بر عهدة خواص و رهبران جامعه است - مردم مكلف نيستند كه اسلام را بپذيرند - مردم مكلف نيستند كه از مراجع و علماء پيروي كنند - و...
بناءبراین یکی دیگر از علل طرح این بحث استجابت این تقاضا می‌باشد. اما خلاصة مطلب آن استاد دانشگاه:
«عمود خيمة تفكرات مردم فريب، اصل التقاطی مردم سالاري است. همان اصلي كه كمر تشيع را در آغاز تولد آن شكست و امامت غديري را به خلافت ثقيفه‌یي تبديل كرد و سرانجام به فاجعة عاشورا منجر شد!... انسان محوري را به جاي خدا محوري و دين باوري قرار مي‌دهند، كه در موارد بسيار متعدد، با بينش و عقايد تشيع خالص منافات و تضاد دارد. محوريت انديشه‌هاي التقاطي اصلاح طلبان همان مردم سالاري است... خدا كفر را، فسق را، ظلم را، گناه راه، بی‌بند و باری را، معصیت را، از مردم قبول ندارد و راضی نمی‌شود.
مگر مردم حق تعيين سرنوشت خويش را ندارند؟! مگر ميزان رأي ملت نيست؟! خوب ملت شيخین را انتخاب كردند، ولي علي مرتضي قبول نكرد! اصلاً علي حق ندارد حكومت منتخب مردم را قبول كند، چون مطيع امر خدا و رسول است. باید حكومت تشكيل دهد و مشروعيت حكومتش از خدا، نه از مردم است، ولي چه كند كه مردم، احمق و دنيا پرستند. اي مسلمان غريبه! اصل مردم سالاري در اسلام و تشيع وجود ندارد و يك نوع بدعت است... بناءبراين الآن ما بايد از مرجع تقليد به جاي امام تقليد كنيم و مردم داراي هيچ رأي و نظري نيستند. اصلاً مردم چه صيغه‌یي هستند؟!» (پایان سخن این استاد محترم دانشگاه)

حال باید صحت مطالب ایشان را نیز بررسی کنیم و ببينيم که آیا دين اسلام با مردم‌‌ سالاري و دموکراسی مخالف است یا با آن سازگاری دارد؟ آیا حكومتي دينی مي‌تواند دموكراتيك هم باشد يا نه؟ یا نظامات و اصولي در دينداري وجود دارد كه مغاير با دموكراسي است؟اصلاً تعریف و ویژگیهای جامعة دموکراتیک چیست؟
جامعة دموكراتيك، داراي حقوق است و انسانها شهروندند، و همة شهروندان در برابر قانون يكسان، و هيچ كسي در برابر قانون با شخص ديگري متفاوت نيست، حال مي‌خواهد در رأس مملكت باشد، یا آخرين مقام اجتماعی را دارا باشد. و این امور در قانون اساسی ما هم به صراحت مذکور است.
حقوق ذیل جزء لاینفک جامعة دموکراتیک است:
- حق آزادي بيان.
- حق آزادي قلم.
- حق آزادي انتشار (انتشار و تبلیغ عقاید و نظرات).
- حق تشكيل اجتماعات (آزادی شهروندان در تشکیل اجتماعات).
اما حق تشکیل اجتماعات، انشعاباتی پيدا مي‌كند:
- حق آزاد بودن در تشكيل احزاب سياسي یا مذهبی و ...
- حق عضوگيري و عضو شدن (یعنی هيچ قانوني نتواند، شخصي را از شركت و عضویت در حزبي منع کند یا ایشان را به عضویت وادار نماید)
حقوق ديگری هم مطرح است، مثل حق آزادی در ازدواج، مداخلة در ثروت و مال، داشتن مسكن، تعيين شغل، درس خواندن و... .
آيا دين اسلام این حقوق را تأييد مي‌كند يا نه؟! آيا پیامبر و امیرالمؤمنین علیهما السلام، آن چيزي كه امروز تحت عنوان آزادي و حقوق بشر مطرح است را مراعات می‌كردند يا نه؟! آیا آنها مخالفان خود را می‌كشتند يا نه؟! آیا آنها حق آزادي بيان را سلب می‌كردند يا نمی‌کردند؟! آیا آنها زندان سياسي یا عقیدتی داشتند یا نه؟! اصلاً رفتارشان با مخالفانشان چطور بوده است؟ قرآن با كافرها و كساني كه مرتد و از دين خارج مي‌شدند، چگونه برخورد كرده و چه آياتي نازل شده است؟
آیا دین اسلام اين حق را براي بشر قائل است كه تحت هر عنواني و ضد هر كسي، اجتماع تشكيل دهد و یا تظاهرات راه بیاندازد؟! آیا کسی مثل سلمان رُشدي حق دارد آن مطالب را در یک جامعة اسلامی بنويسد و انتشار دهد؟! و آیا در صورت انجام چنین کارهایی آیا می‌توان او را زندانی کرد یا کشت؟! یا می‌‌توان در یک جامعة اسلامی کسی را به جهت اعتقاداتش از حق درس خواندن محروم نمود، یا مثلاً برای پذیرش در دانشگاه، از او رسالة عملیه پرسید؟! یا افراد بی‌سواد را با اعطاء سهمیه‌های خاص قبول ‌کرد؟!
در ضمن می‌خواهیم ببینیم آيا حكومت بر دينداران، منصوب و تعیین شده از طرف خداوند است يا مردم اختيار دارند خودشان حكومت را تشكيل دهند؟! به عبارت دیگر: آیا خداوند مشروعيت حاکمیت را به يك حكومت ديني و اسلامي می‌دهد يا به مردم؟! آيا اصلاً حاكميتي وجود دارد كه از سوی خداوند انتخاب شده باشد؟! يا هر حكومتي بايد منتخب مردم باشد؟ نظر قرآن و الگوهاي ديني ما در این زمینه چیست؟ آيا قرآن حکومت و ادارة امور مردم را به پيامبر اسلام سپرده است؟ و اگر سپرده است، در چه موقع بوده؟ آيا در ابتداء بعثت، تشكيل حكومت سياسي هم جزء وظايف پيامبر بوده است؟ آيا از ائمه صلوات الله علیهم رواياتي مبنی بر تعیین ایشان به حاکمیت بر مردم از سوی خدا وجود دارد؟ آیا خداوند حكومت بر مردم را به پيامبر(ص) تفویض كرده و پيامبر هم به ائمه(ع) سپرده است، و بعد از ایشان هم این امر به علماء مي‌رسد؟ و آیا هر کسی بر این مسند نشست جانشین راستین ائمه(ع) است؟! آيا چنين چيزهایي در متون دینی ما وجود دارد؟! و اگر هست آیا درست است؟ و آيا اصلاً چنين حكومتي مي‌تواند حكومتي باشد كه مردم مدعي شوند كه حقوقي از ما نزد حكومت است و او بايد اجراء كند؟ آيا چنين حكومتي مي‌تواند خدمتگزار مردم باشد يا خدمتگزار خود و اصحاب خویش است؟!
برای پاسخ به این سؤالات باید آیات قرآن و سنت پیامبر(ص) و دوران حکومت امیرالمؤمنین‌(ع) را بررسی نماییم.

دینداری، اجبار یا اختیار؟!
امروز، مخصوصاً در نظام جمهوري اسلامي، مطرح است كه بايد مردم را وادار به دينداري نمود، یعنی مردم حق ندارند خلاف تفكر حاكميت كاري انجام دهند! مردم را به روشهای گوناگون مجبور به دینداری می‌کنند، مثلاًٌ اگر آقایی محاسن نداشت، از اداره اخراجش مي‌كنند يا به او كار نمي‌دهند! يا مثلاً اگر خانمی مقنعه و چادر نپوشد، او را استخدام نمي‌كنند يا اخراجش مي‌كنند! خوب اينها منجر به دينداري اجباري و تظاهر و نفاق می‌گردد.
آیا پيامبر اين گونه عمل می‌كرده است؟! آيا مي‌شود گفت كه چون پيامبر قدرت نداشت، این گونه عمل نكرد و اگر قدرت می‌داشت به این شکل عمل مي‌كرد؟! خوب اگر این طور بود، باید حداقل آية آن در قرآن می‌آمد! مگر قرآن در مورد حج نمی‌گوید: «مَنِ اسْتَطَاع»(آل‌عمران97)، «هر كس كه بتواند»، یعنی هرکس که قدرتش را پيدا كرد، حج برود. خوب به پيامبر هم می‌گفت: «وقتي توانستي و حکومت را بدست گرفتی، آنها را مجبور به دینداری کن»! «مجبورشان کن حجاب داشته باشند»! «محاسن داشته باشند»! در حالی که در قرآن آیاتی در این باب وجود ندارد! اما آیاتی با مضمون اختيار مردم در دینداری در قرآن هست، از قبیل: «وَلاَ يَحْزُنكَ الَّذِينَ يُسَارِعُونَ فِي الْكُفْرِ»(آل‌عمران176)، «(ای پيامبر!) كساني كه به سمت كفر مي‌شتابند، تو را غمگين نسازد»، پس آنها آزاد بودند که به سوی کفر بشتابند! «فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتَّى يُلَاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُون»(زخرف83)، «(ای پيامبر!) رهاشان كن بروند دنبال سرگرمي‌ها و بازي‌هاشان تا روزی که به آنها وعده داده شده فرا رسد». پس قرآن مردم را در دینداری یا قبول و ردّ آن آزاد می‌گذارد!
آيا اگر انسان مجبور به انجام كارها باشد، ديگر حق یا تكليف معنایی دارد؟! بدیهی است که در صورت وجود اجبار، حق و تکلیف دیگر مفهومی ندارد. اگر ما بشر را فقط مكلف كنيم، آن هم مكلف به انجام يك دسته از احكام فقهي، با وجود آن همه تشتت در آراء مجتهدان، سرنوشت این انسان چه می‌شود؟!
اگر انسانها مجبور باشند، دیگر «حق» معنایی ندارد! انسانها به راههایی كه خودشان نمي‌خواهند و نمي‌دانند، کشانده مي‌شوند! نمي‌دانند چرا باید روزه بگيرند، نمي‌دانند چرا باید نماز را اقامه كنند، نمي‌دانند چرا بايد مسح بكشند يا غسل كنند، و اگر چرایی آن را بپرسند، می‌گویند: آقا گفته‌اند! چنین انسانی انسان مكلفِ مجبورِ بدونِ حق است! و اين مورد تأیید قرآن نيست. بلکه انسان، مثل انتخاب هر اعتقاد دیگری، در انتخاب دين خود نیز آزاد است.
قرآن و همة انبياء، خطابشان مردم بوده است، و با مردم صحبت مي‌كرده‌اند، و از مردم ياري مي‌طلبيده‌اند، و اگر مردم، انبياء را در راه رسيدن به اهدافشان كمك نمي‌كردند، ایشان به تنهایي نمي‌توانستند طی طریق کنند. اصلاً اگر مردم نباشند، بعثت انبياء به چه درد مي‌خورد؟! انبياء براي چه كساني مي‌آيند؟! بدیهی است که انبیاء براي مردم مي‌آيند. خداوند هم با مردم سخن مي‌گويد. انبياء اول تبليغ مي‌كردند، بعد عده‌یي، به اختیار خود، جمع مي‌شدند و از آنها تبعیت می‌کردند. پس مردم در قبول یا ردّ آزاد بوده‌اند!
ما در قرآن نمی‌بینیم كه به پيامبري گفته شده باشد: براي اينكه مردم به تو ايمان بياورند، دست به شمشير ببر و مردم را قتل عام يا تهديد يا زنداني كن، یا مخالفان خویش را سركوب نما! نوح تبليغ كرده، اما كسي نپذيرفته است، حتي پسرش، او را تبعیت نکرده و در نیتجه او تنها مانده و كاملاً شكست خورده است، با اين حال به مردمش مي‌گويد: «أَنُلْزِمُكُمُوهَا وَأَنتُمْ لَهَا كَارِهُون»(هود28)، «آيا من شما را به دينداري اجبار كنم، در حالي كه شما اکراه دارید؟»، نه! من اين كار را نمي‌كنم، مي‌خواهيد بپذيريد، مي‌خواهيد نپذيريد!
فقط در مورد دفاع است که قرآن می‌گوید: «ألاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّه»(توبه13)، «چرا با گروهی نبرد نمی‌کنید که سوگندهای خود را شکستند و بر آن شدند که فرستادة خدا را بیرون کنند، و آنان بودند که نخستین بار جنگ را آغاز کردند؟!»، پس چون آنها شروع كردند، شما دفاع كنيد! هيچ جا مسلمانان مجاز نیستند، به خودي خود دست به شمشير ببرند و براي صدور دين و انقلابشان، مرزهاي كشورهاي ديگر را با زور بگشایند و کشورگشایی نمایند.
در جنگهایي هم كه در يرموك و تبوك و يمن اتفاق افتاد، مسلمانها وقتی هم که پيروز شدند، به مدینه برگشتند و كشورگشایي نكردند. هيچ جایی هم در تاريخ نیامده است كه چند نفر در اين جنگها ايمان آوردند. آری! در تاریخ ثبت نشده که مسيحي‌ها یا یهودی‌ها از ترسشان، يا بعد از شكست، ايمان به اسلام آورده باشند! اصلاً ننوشته‌اند كه آن جنگها براي اين بوده است كه مردم را وادار به ایمان آوردن كنند. بناءبراین معلوم مي‌شود كه جنگ در اسلام، جنگ دفاعي است، يعني جنگ در برابر متجاوزي است كه مي‌خواهد به وطن مسلمانان تجاوز كند. چرا که دفاع از وطن، دفاع از اعتقاد هم هست. در تاریخ غزوات پیامبر(ص) جایی ثبت نشده است كه در ميدان جنگ، مسلمانها به تبلیغ دینشان پرداخته و گفته باشند: اگر ايمان نياورديد، ما چنين و چنان مي‌كنيم!
اما شما در 100 سال اخیر می‌بینید که یهود چه همه کوشش کرده است که بگوید: «دین اسلام، دين خون‌ريزي و شمشير است»! و امروز شما آثار آن تبليغات را مي‌بينيد كه می‌گویند: «اسلام تروريست‌پرور است و كشورهاي مسلمان مهد تروريستها هستند، و دنياي متمدن براي بقاء خود، بايد با اسلام درگير شود تا ريشة تروريسم كنده شود»! آری! اين نتيجة زحمات 100 سالۀ يهود است! البته ما هم هيزم بيار اين آتشدان و معركه بوده‌ايم! يعني خودمان هم حرفهایي زده‌ايم و تبليغاتي كرده‌ايم و كارهايی انجام داده‌ایم كه حرف آنها تا حدودي صحت پيدا كرده است! ما نيامده‌ايم اسلام را به نام خودش، يعني به نام صلح، سلامت، آرامش، طمأنينه و اطمينان معرفي كنيم . اصلاً نگفته‌ايم: «چرا اسم این دين اسلام است؟»، بلكه بر عكس، كارهایي انجام داده‌ایم كه دنيا را در برابر خود قرار داده‌ايم!
من نمي‌دانم آنهایی که اجبار در دینداری را سرلوحة کار خود قرار داده‌اند، جواب آياتی از قرآن را که متضمن آزادی بشر در قبول دین است، چه خواهند داد؟! «إِنَّهُ تَذْكِرَه، فَمَن شَاء ذَكَرَه»(مدثر74و75)، «اين قرآن تذكره و يادآوري است، هركس که خواسته است بياد سپرده»، «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِين، لِمَن شَاء مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيم»(تکویر27و28)، «این قرآن به جز پندی برای عالمیان نیست، برای هرکس از شما که خواسته است مستقیم شود»، «وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ»(کهف29)، «و بگو حق از جانب پروردگار شما است، پس هركه خواست، ايمان بياورد و هركه خواست، كافر شود»، «ألَمْ نَجْعَل لَّهُ عَيْنَيْن، وَلِسَاناً وَشَفَتَيْنِ، وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْن»(بلد8تا10)، «مگر ما دو چشم به او نداديم، مگر زبان و دو لب به او نداديم، مگر دو راه حق و باطل را نشانش ندادیم؟!»، یعنی این نعمتها را دادیم كه حق را ببیند و بگويد! «فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَه»(بلد11)، «ولی نخواست از گردنه عبور کند». آری! راه حق گردنة بلند است! عبور از آن دشوار است!
حالا این انسان اگر از این گردنه گذر نکرد، خداوند او را مجبور نمی‌کند و برای او حق قائل است که ایمان بیاورد یا نیاورد، اما او را عذاب می‌کند، زیرا عذاب یا ثواب نتیجة طبیعی اعمال انسان است و از سنن لایتغیر حاکم بر نظام عالم می‌باشد. خداوند ذره‌یي از حقوق انسانها را سلب نمي‌كند، ولي نظامي را كه آفريده، دقيق است و ذره‌یی از اعمال انسان در آن محو و نابود نمی‌شود. آثار هر کاری که انسان انجام می‌دهد، می‌ماند. بخشی از كارهاي انسان آثار اجتماعي دارد، و بخشي آثار فردي و بخشي هم آثار خانوادگي. اين اعمال در دو جهت مي‌تواند باشد، نیک یا بد. آثار اعمال هر انسانی از ذات و وجود او تفكيك‌پذير نيست و هر جایی که برود همراه او می‌باشد. در قيامت هم همين آثار همراه انسان است. قصد خداوند هم ستم و پایمال کردن حقوق انسانها نبوده است، بلکه قصدش اين بوده كه تمامي انسانها به طور مساوي و يكسان از حقوق خود بهره‌مند شوند. «إِنَّ اللّهَ لاَ يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّه»(نساء40)، «خداوند سر سوزنی هم ظلم نمي‌كند»، «إِنَّ اللّهَ لاَ يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَلَـكِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُون»(یوسف44)، «خدا به مردم هیچ ظلمی نمي‌كند، بلکه این مردمند که به خویشتن خویش ظلم روا می‌دارند»، «تِلْكَ آيَاتُ اللّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَمَا اللّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِّلْعَالَمِين»(آل‌عمران108)، «این نشانه‌های خداست که بر تو به حق و درستی تلاوت می‌شود و خدا ستمی براي جهانيان (نه فقط براي اهل ايمان) نمی‌خواهد»، «وَمَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِّلْعِبَاد»(غافر31)، «خدا براي بندگان ظلم نمي‌خواهد». «وَأَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِّلْعَبِيد»(آل‌عمران182)، «و خدا هرگز ظلم‌خواه بندگان نيست». «وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيد»(فصلت46)، «پروردگار تو نسبت به بندگانش ظلم‌خواه نیست». «وَمَا أَنَا بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيد»(ق29)، «و من (خدا) روا دارندة ستم بر بندگان نیستم».
خوب خداوندی که با این تأکیدات مکرر مي‌گويد: ستمي نسبت به بنده در نظام عالم روا داشته نمي‌شود، آيا معنا دارد كه پيامبری و كتابي را براي سلب آزادي و اختيار انسانها بفرستد و آنان را به زور مكلف به انجام کارهای بی‌حاصل گرداند؟!
بناءبراین اساس دعوت انبياء از يك طرف، و پذيرش انسانها از طرف ديگر، بايد مبتني بر اختيار پذيرندگان باشد، و اعتقاد و ايمانی كه بر اساس جبر و زور و اكراه به انسان تحميل شود، فاقد ارزش است و داراي هيچ نتيجة ثمربخشي براي انسانهایي که تحت ستم و به زور ايمان آورنده نخواهد بود. مردم داراي حقوق و آزادي هستند و حتي خداوند هم كه از طريق انبياء انسانها را دعوت به هدايت و راه راست فرموده، ایشان را ملزم و مجبور و مُكرَه نساخته است، بلكه به آنها اختیار داده كه اگر بخواهند، ايمان بياورند و اگر نخواهند، در كفر خود باقي بمانند، يا اگر بخواهند ايمان بياورند و بعد دوباره و سه‌باره از دایرة ايمان خارج شوند و عذابي هم براي آنها تعيين نكرده است، زیرا ایمان زمانی با ارزش است که انسان، در چهارچوب آزادی، تصميم به ايمان آوردن بگیرد. براي چنین ايمانی است كه در راه خدا جهاد، مبازره و انفاق مي‌كند، زیرا از سر اختیار و آزادی ایمان آورده است. اما اگر بالاجبار پذيرفته باشد، هميشه كوشش مي‌كند از زير بار مسؤوليت فرار كند و مي‌گويد: من كه به دلخواه ایمان نیاوردم، بلکه مرا به اجبار وادار به ایمان آوردن نمودند! من كه نمي‌خواستم نماز بخوانم، مرا مجبور به نماز خواندن می‌کردند! قرآن هم که می‌گوید: «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَر»(عنکبوت45)، «نماز بايد انسان را از زشتيهای آشکار و نهان باز دارد»، يعني بايد انسان را در چهارچوب حقوق اجتماعيش محفوظ دارد و به او اجازه ندهد به حقوق دیگران تجاوز نماید. به عبارت دیگر اين انساني كه خود را صاحب حق مي‌داند، مكلف است به حقوق ديگران تجاوز نكند. نماز براي اين است و الّا نماز نيست!

انجام تکالیف، لازمة احقاق حقوق است
انسان تا كاري را نپذيرفته است، آزاد است، اما وقتی كاري را پذيرفت، مسؤول و مكلف به درست انجام دادن آن می‌شود. این مطلب در هر شغل و سمت و اعتقادي صادق است. بناءبراين قبول مسؤوليت بخشي از اختيار و آزادي انسان را سلب مي‌كند. مثلاً كسي كه شغل معلمی را پذیرفت، مكلف است سرِ ساعتي كه تعهد سپرده در محل کلاس حاضر شود و مطالب مقرر شده را درس دهد و به شاگردان تفهیم نماید. بناءبراین هر جایي كه انسان، خلاف تعهدي كه سپرده، عمل کند و مسؤولیتش را انجام ندهد، حقوق دیگران را تضییع کرده و به تکلیف خود نیز عمل ننموده است.
اصولاً انسانها تا وقتي تنها هستند، حقوق و وظایفي نسبت به خود دارند، ولی وقتي دو نفر شدند، حقوق ديگري نیز پيدا مي‌شود. مثلاً در خوابگاه‌هاي دانشجويي که چند نفر در يك اتاق زندگی می‌کنند، مکلف و ملزم هستند حقوق یکدیگر را مراعات کنند، در نتیجه آزادی و اختیارشان محدود می‌گردد. یا مثلاً یک رانندة اتوبوس مکلف می‌شود در قبال دستمزدی که حق اوست و آن را دریافت می‌کند، مسافران را سالم و به موقع به مقصد برساند. این حق مسافران است که سالم به مقصد برسند، حقِ بسيار گسترده‌یی هم هست، زیرا آنها، خانواده و بستگانی هم دارند، پس یک تکلیف بسیار وسیع اجتماعی بر عهدة آن راننده نهاده شده است. از اين جهت هم هر جایي كه او بخواهد تخلف كند، حق، و حتی وظيفة تمامی مسافران است که اعتراض كنند و حقوق خویش را مطالبه نمایند. پس در برابر هر تكليف الزام‌آوری، حق ديگري قرار داده شده كه با آن تكليف مساوي است.
بخشي از احكام، آموزه‌ها و داده‌های ادیان، حقوق است و بخشي نیز تكليف. اما قبل از اينكه حقوق را مشخص كنند، وارد تكليف نمي‌شوند. پس در دين، هم حق داريم و هم تكليف، و اگر فقط حق باشد و كسي دنبال اجراء و به ثمر رساندن و احقاق آن نباشد، اين حق به درد نمي‌خورد، زیرا حقوق از راه انجام تکالیف محقق می‌شوند.
ما مي‌خواهيم اول از طریق قرآن ثابت كنيم كه پيامبران، انسان را قبل از هر چيز، صاحب حق دانسته‌اند، و بعد، آن كساني که اهل ايمان شده‌اند، براي اينكه اين حقوق ضايع نگردد، خود را مكلف دانسته‌اند امر به معروف و نهي از منكر كنند، خيانت در امانت نكنند، اجراء عدالت كنند، راستگو باشند، دروغ نگويند، غيبت نكنند، تهمت نزنند و مانند اینها... .
تمام پیامبران، قبل از هر چیز، حقوق مردم را براي‌شان تبيين كرده‌اند. آنگاه مي‌گويند: ای مردم! اگر مي‌خواهيد كسي در جامعه شما از اجراء اين حدود تخطی نکند، به انجام اين امور مكلفيد، شما مكلف به اجراء عدالت هستید. «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»(حدید25)، «ما پيامبران را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها كتاب و ترازو فرستاديم كه مردم براي اجراء قسط به پاخيزند». بناءبراین اجراء عدالت در جامعه، يك حق عمومي است، تكليف نيست و اگر اجراء نشود، حق ضايع مي‌شود، نه تكليف! مسلمانها به اقامة قسط مكلفند و اگر این تکلیف را انجام ندهند، حق زمين می‌ماند. پس براي اينكه حق بپاخيزد، حق سرِ پا باشد، حق اجرا شود، كسي حق را خدشه‌دار نكند، حق ذليل نشود، حق مظلوم واقع نگردد، حق تو سري ‌خور نشود، ما باید به تکالیف خود عمل کنیم. آری! از اينجا به بعد تكليف است و هركس عمل نکرد، به زیان خود نکرده است، قرآن هم مي‌گويد: «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَه»(مدثر38)، «هر نفسي در گرو دست آورد خویش است»، یعنی هر گونه رفتار کند، نتيجة آن را مي‌بينيد. پس اندازه و میزان تكليف و اجراء آن بر اساس حقوق تعيين شده است.
از اینرو، با اینکه خداوند، پيامبر را موظف به مجبور کردن مردم به پذیرش دين ننموده است، اما وقتي مردم دین را پذیرفتند، الزاماتي را نیز قبول کرده‌اند. و همان طور که انسان با پذیرش هر مسؤوليتي، در قبال اجراء آن مکلف می‌شود، در چهارچوب دينداري نیز، در قبال وظایفی که آن دین بر عهدة پیروان خود نهاده، مکلف می‌گردد. پس مواظب باشید این سخن که دين تكليف‌آور است و اگر انسان مي‌خواهد صاحب حق باشد، نبايد ديندار باشد، شما را فریب ندهد! بناءبراین آن كساني كه مي‌گويند: دين تكليف‌آور است، عبارتشان درست است، اما از آن ارادة باطل مي‌كنند!

آزادی، لازمة اجراء حق
انسانهایي كه خود را مكلف مي‌دانند حقوق انساني را در جامعه اجراء كنند، به ابزار آزادی نیاز دارند. اگر انسان داراي حق باشد، باید داراي اختيار و آزادی هم باشد. و اگر مجبور، و اختيار از او سلب شده باشد، داراي حق هم نيست. آيا مي‌شود پيامبري بيايد و بگويد كه شما صاحب حق هستید و مكلفيد حقوق را در جامعه اجراء كنيد، ولي آزاد نيستيد؟! بدیهی است که برای اجراء حق، آزادی لازم است. آزادي عنصر ذاتي دين است. پيامبر حتی نمی‌تواند آزادي را از كفار سلب كند! براي اينكه اگر مجبورشان كرد، دیگر آنها بر اساس عقلانيت و تدبر و تفکر دين را نپذيرفته‌اند. بايد در ابتداء، رشد عقلي در آنها بوجود بياوري، نه اينكه بر سرش بزني و مجبورش كني! و برای ایجاد رشد عقلي، آزادي قلم، بيان و اجتماعات می‌خواهی. آن وقت پيامبر نمي‌تواند بگوید: من حق دارم اجتماعاتم آزاد باشد، اما تو كه كافري حق نداري! اين در قرآن نيست! قرآن به همه حق داده است. به كفار هم حق داده است! چه همه آيات داريم كه خداوند به پيامبرانش مي‌گويد: به كافرها اين طور بگویید، و اگر كافرها این طور جواب دادند، شما هم به آنها اینگونه جواب بدهید. خوب خدا كجا گفته است بر سرشان بکوبید؟! اگر جایی گفته بود: توی سرشان بزنيد! يعني حقوقشان را پايمال كنيد! يعني حق آزادي قلم، آزادی بيان، آزادي اجتماعات، آزادي تشكيل احزاب، آزادي تعيين شغل، تعيين مسكن و انتخاب همسر را از آنها سلب كنيد!!! اما هیچ جا چنین چیزی نیست. و اگر پیامبری این حقوق را ضایع می‌کرد، از درجۀ نبوت و رسالت ساقط می‌شد، بناءبراين كساني هم كه مدعي هستند: «ما جانشينان پيامبر هستيم»، نمي‌توانند از روش پيامبر تخطی کنند.
می‌خواهم تکلیف حقوق شهروندي را با قرآن مشخص کنم، كه آیا قرآن حقوق شهروندی را تأیید می‌کند یا نفي؟! حال اگر این حقوق را از قرآن ثابت كرديم، اما كسي آمد و حديثي آورد كه: پيامبر(ص) گردن فلاني را زده، دست فلاني را بريده، فلان كس را رجم كرده، چون ارتکاب چنین اعمالی مغاير با قرآن است، نمي‌پذيریم، و معلوم می‌شود که این خبر، یا خبر واحد است و مجعول، يا مرسل است يا ضعيف، و یا جزء اسرائیليات است و نمي‌توانيم به آن استناد کنیم. چون شاهدي از كتاب ندارد و پيامبر قطعاً چنین کاری نکرده است. چون حق نداشته است، زیرا وقتي حقوق پيامبری مشخص شود، تکالیف او نیز معین می‌گردد. پیامبر مكلف است چيزي را كه خدای تعالی به او به امانت مي‌دهد، حقش را اداء کند. شما حق داريد از مال خودتان بخوريد، اما آيا حق داريد از مال ديگران هم بخوريد؟ پس شما نمي‌توانيد بگویيد حقوق من سلب شده، چون نمي‌توانم مال مردم را بخورم! حق و تکلیف وقتی لازم و ملزوم یکدیگر باشند بسیار عقلي است!
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَان»(احزاب72)، خداوند ابتداء امانت را به آسمانها و زمين و كوه‌ها داده است، اما آنها ترسيده‌ و گفته‌اند: «نه! كار ما نيست! سخت است!»، و نپذيرفتند. توجه کنید خدا مجبورشان به پذیرش نمي‌كند، پس همين جا حق معلوم مي‌شود. آسمانها و زمین و کوه‌ها كه تسليم امر الهي هستند، مي‌گويند: «خدايا! نه! كار ما نيست!» يعني حق دارند بگويند: نه! خود مخلوق حق دارد به خدا بگويد: نه! من مي‌ترسم! بعد خدا می‌گوید: ای آدم آیا تو مي‌پذيري؟! آری! من مي‌پذيرم! «إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولا»، «اما انسان قبل از اينكه اين امانت را بپذيرد، بسیار ستمکار و بسیار جاهل بود»، یعنی بعد از قبول بار امانت به روشنایي آمد و از ستمگری و ستم پذیری و جهالت رهایی یافت! پس خداوند نمي‌خواهد انسان را مجبور كند، مي‌خواهد از تاريكي جهل و ستمگری بيرون بيايد و در روشنایي علم و عدالت و رهایی برود!
اکنون سؤال این است که آيا مي‌شود پیامبر روشنایی و علم و عدالت و آزادی بر سر اين آدم بزند كه مي‌خواهم تو را ببرم به روشنایي؟! نه! بايد خودش اين امانت را بپذيرد! پيامبر اين امانت را پذيرفته است. ببینید اگر بشر تا 100 ميليارد سال ديگر هم زنده باشد، خيانت در امانت را جرم می‌داند، پس اين انسان مكلف است اين امانت را به دست صاحبانش برساند. و پيامبر نیز مكلف است و بايد تبليغ كند و برای تبلیغ، آزادي مي‌خواهد. كسي كه خودش آزادي مي‌خواهد، آيا آزادي را از ديگران سلب مي‌كند؟! مي‌گويد من آزادم، شما هم آزادید حرف بزنيد. مثلاً قرآن در مورد ابراهیم می‌گوید: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَآجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رِبِّه»(بقره258)، «آیا ندیدی آن کسی را که با ابراهیم دربارة پروردگارش محاجه می‌کرد؟»، پس طرف مقابل هم كه مخالف بوده، دليل داشته است و استدلال می‌کرده و حجت می‌آورده است! آن هم دربارة خدای ابراهیم! ابراهيم هم دلایلش را بیان می‌کرده است، بعد قرآن می‌گوید: «فَبُهِتَ الَّذِي كَفَر»، «پس آن كسي كه كافر بود مبهوت و مدهوش شد»، یعنی ديگر حرفي برای گفتن نداشت. پس اين آیات نشان مي‌دهند كه كافران حق داشته‌اند حتی با پيامبران محاجه کنند!!! وقتی آن کافر مبهوت شد و ثابت شد که نسبت به حق کافر است، قرآن نمی‌گوید: ابراهيم شمشير برداشت و گردنش را زد! نه! می‌گوید: مبهوت شد و رفت! قرآن ديگر نه از ايمانش صحبت مي‌كند، نه از رفتن ابراهيم به دنبالش و گفتن اینکه: حالا ايمان آوردي يا نه؟! حرف مرا قبول كردي يا نه؟! اصلاً رهايش كرد! وظيفه و تکلیف ابراهیم نسبت به اداء امانت، تا همین حد بوده است.
بنابراین آزادی، لازمة اجراء حقوق است.

------

1: عده‌یی هم که می‌گویند: «در دينداري دموكراسي معنا ندارد»، در واقع بحث انسان مكلف و انسان صاحب حق را مطرح مي‌كنند و مي‌گويند: «ديندارها هيچ حقي از خود و برای خود ندارند، و هر چه خداوند به آنها تكليف كرده، بايد انجام دهند».
2: ديني می‌تواند به عرصة عمومي وارد شود که مدافع حقوق همة مردم باشد، هم حقوق مادي و هم حقوق معنوی، چه افراد مؤمن باشند چه كافر.
3: دین اسلام حتي براي نفس كشيدن هم حكم صادر كرده، مثلاً گفته است اگر مي‌داني كه هنگام خواب خرخر مي‌كني و دیگران را اذيت مي‌كني، برو در جاي ديگری بخواب! زیرا دیگران صاحب حقند كه بخوابند، پس تو مكلفي كه حق خوابیدن آنها را از بين نبري.
4: این طرز گفتار مورد تأیید قرآن نیست! در قرآن با كافران هم با حرف زشت صحبت نشده است. «ايها» در زبان عربي، خطاب به احترام است. آن وقت قرآن همان طور که می‌گوید: «يا ايها الذين امنوا»، «يا ايها النبي»، می‌گوید: «يا ايها الذين كفروا»، یعنی همه را با «ايها» مي‌گويد و اين ادبي است كه خداوند به مسلمانها ياد مي‌دهد. ما هم بايد مؤدبانه سخن گفتن را ياد بگيريم. ما باید ادب را ياد بگيريم و رعايت كنيم، مخصوصاً در خانه‌ها و بعد هم در كوچه و بازار و اجتماع. رعايت ادب نشانة ايمان و حسن خلق و ديانت و انسانيت است. بين زنان و شوهران هم وقتی كدورت یا اختلافي پيش می‌آيد، نباید از کلمات زشت و ركيك استفاده كنند.
5: در قانون اساسي ما این حقوق آمده، هر چند اجراء نمی‌شود.
6: یکي از عمده‌ترین و مهم‌ترین حقوق در جامعه، حقوق مردم بر گردن حكومت و دولت و حقوق دولت و حاكميت برگردن مردم است.
7: آنچه که تاکنون تاریخ از سرگذشت و سرنوشت حکومتهای تشکیل شده به نام دین به ثبت رسانده این است که همه طلبكار مردم بوده‌اند نه بدهكار ایشان! زیرا خود را واجد مشروعيت الهي مي‌دانسته‌اند نه مشروعيت مردمي!
8: یرموک در کنار رود اردن است در ناحیه حوران که در حال حاضر در نزدیکی پل مجامع، نهر زرقاء به آن می‌پیوندد و در میان دو کوه عجلون و بلقاء جاری می‌گردد. در سال 15 هجری، اوائل خلافت عمر، به فرماندهی خالد بن ولید، بین مسلمانان و لشکر پنجاه هزار نفری بیزانس نبردی رخ داد که به پیروزی مسلمین منجر شد.
9: ناحیه‌یی است در شمال حجاز، بین راه دمشق به مدینه. جنگ تبوک در سال نهم هجری (630میلادی) در این منطقه رخ داد.
10: یهودیها در حدود هزار سال است كه كمر همت بسته‌اند تا مسلمانها از قرآن چيزي نفهمند! البته در 400 سال اول دشمنی‌های آنها كمتر بود، ولی برنامه‌ريزي مي‌كردند. بعد هم برنامه‌هاشان را عملی ساختند و حديثها و كتابها و تفسیرهای جعلي را تدوین نمودند و رواج دادند و قرآن را به حاشيه بردند.
11: این معانی، همه در بطن کلمة «اسلام» است.
12: این آیه در سورة انفال ـ 51 و همچنین سورة حج ـ 10 تکرار شده است.
13: پس اصلاً مسأله زورگویی و پایمال کردن حقوق انسانها مطرح نیست، بلکه مسألة هدايت و روشنگري است. راه انسان به هر طرف كه بخواهد برود، روشن شده است!
14: در اوايل انقلاب دبیری را می‌شناختم كه پایبند به اسلام و مسلمانی نبود و به اتهام ارتباط با ساواك هم او را از آموزش و پرورش اخراج کرده بودند. روز جمعه‌یی تصادفاً او را در خيابان ديدم. گفتم كجا می‌روید؟ گفت: «نماز جمعه»! گفتم: «شما كه اعتقادی به این امور ندارید!»، گفت: «به خدا قسم! الآن هم بی‌وضوء به نماز جمعه مي‌روم»! جالب اینکه این نماز جمعه رفتنها موجب شد کارش درست شود و بتواند به آموزش و پرورش برگردد! آری! وقتی نماز اجباری شود، انسان بی‌وضوء هم نماز می‌خواند! ولي وقتي به اختيار و آزادي، وادی ایمان را انتخاب کند، آن وقت است که دستورات دین را از سر ميل و خشنودي و «ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّه»(بقره207) انجام مي‌دهد.
15: در پاسخ خوارج كه گفتند: «لا حُكمَ اِلّا لِلّه»، «حكم فقط براي خداست»، یعنی كس ديگري حق حكومت كردن ندارد، علی(ع) فرمود: «كَلِمَةُ حَقِّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ»، «كلام حقی است ولي از آن ارادة باطل مي‌شود!». خدا از طريق اسباب، ابزار، یعنی اهل ایمان و تقوی بر روی زمین حكومت مي‌كند، پس كلمه درست، ولي از آن ارادة باطل مي‌كنند.

مقالات و دیدگاه ها

IMAGE
روحانی و مطالبات مردمی
مهندس محمد توسلی   جامعه امروز ما در حالی که کمتر از سه ماه به پایان کار دولت...
IMAGE
خاطرات زندان قزل قلعه
محمد توسلی خاطرات دوران زندان قزل قلعه بخشی ازخاطرات زندان سال پنجاه است که در...
نقد یا تخریب
محمدتقی فاضل‌میبدی

مصاحبه ها

انقلاب نتیجه انسداد اصلاحات
محمد توسلی، مصطفی تاجزاده و علی شکوهی در نشست چرا انقلاب شد؟ انقلاب نتیجه انسداد...
IMAGE
آیا مردم عذرخواهی قاضی مرتضوی را می پذیرند؟
قاضی مرتضوی هم زمان با طی مراحل قانونی پرونده کهریزک، متن عذرخواهی خود را از مردم...
IMAGE
فقیهی که باید عارف می‌شد
روایت هاشم صباغیان از آیت الله طالقانی
IMAGE
چرا تهران مصدق ندارد؟
گفتگو با محمد توسلی